|
خداوندا ؛ تو راه سبز ايمان را نشانم ده. تو ذكرت را عطايم كن كه با يادت دلم آرامشی گیرد
|
|
|
|
||||
|
- در راستاي گفته هاي مشاور عزيز شب جمعه كه از منزل مامانم برگشتيم. تخت رو خالي كردم و پسري رو با هزارانتا حصار و بالش و رومبلي و پتو و... در تخت خودش خوابوندم. هي با خودم مي گفتم اين حرفا همش الكيه نفسم به نفسش بنده بعني چي خوب اون توي تخت خودش 30 سانت هم با من فاصله نداره. بچه بايد قانونمند بزرگ بشه پس فردا ياد بگيره. هميشه كه من نيستم..... خلاصه اونقدر براي خودم كُري خوندم كه بالاخره پسري رو گذاشتم توي تخت خودش و خودم هم كنارش خوابيدم. اما تا ساعت 4 خوابم نبرد. توي اون فاصله هم پسر 5 بار بيدار شد (از ساعت 11:45 تا 4) و شير خورد و خوابيد. هركاري مي كردم خوابم نمي برد. داشتم از خواب هلاك مي شدم ها اما خوابم نمي برد. ساعت 5/4 ديدم نمي تونم تحمل كنم پسري رو برداشتم و خوابوندمش كنار خودم و مثل هميشه دستش رو گرفتم توي دستم و خوابيدم. اين بود تجربه عملي ما از سخنان مشاور! الان هم 10 ماهه که همسری رو از خودم جدا کردم [نیشخند] کلا من موندم بین پدر و پسر هیچ کدومشون عادت نکردن! - سن پسر ما هم دو رقمي شد. يعني ميشه من سه رقمي و چهار رقمي شدنش هم ببينم؟ - دندان سوم پسر هم پس از مدتها بالاخره جيك زد! - وقتي شير مي خوره و خوابش نمي بره با خودش شعر مي خونه: (اِاِاِ.... اِاِاِ.... اِاِاِ....) - از مبل و پله به راحتي بالا ميره. اما روي پله يادش مي اُفته كه بايد بشينه. بر ميگرده كه بشينه خوب پله كه نيست روي هوا ميشينه!! - پسري دست خوردن خودش كمتر اما دست خوردنش مامانش بيشتر شده. جالبه كه فقط منو مي خوره نه كس ديگه اي را. دندونگير، هويج يا هرچيزي كه براي اين كار هست را محل نمي ذاره. براي همين دستاي من شب ها خيسه چون هم مي شورم هم مي خوره! - يك ماشين پليس داره كه آهنگ مي خونه و پليسه سرش ميچرخه. وقتي اون روشنه پسر ما هم سَر سَري مي كنه. - وقتي مي خواد براي كسي جلب توجه كنه اونقدر سرشو پايين مياره كه طرف هم مجبور بشه همين كار رو انجام بده. |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
- همونطور كه از خدا خواستم پسرم خوب بشه... شد! اونروز همون فتاح (فتح كننده من) خودم رو از مامانم تحويل گرفتم. خدا جوني ممنون! - ديروز طَرح پایِش سلامَت رَوان به بيمارستان آتيه رفتيم. مشاور برامون خيلي حرف زد. در عين حالي كه مي گفت معتقده مادر بهتره كه سر كار نره اما همش اميدواري داد كه توي تربيت پسري تاثيري نميذاره!!! - غذا خوردن پسر بعد از بيماريش خيلي خوب شده (چشمش نزنم حالا) - چند روزيه كه دستش رو به مبل مي گيره و قدم ميزنه.... اين يعني حركت شكستني ها به اوج! - ماما به صورت مِ مِ تلفظ ميشه. گاهي وقتا هم مي مي!! و بابا به صورت بِ بِ و گاهي هم اِبِ - اگر عروسي داشتيد و نيرو براي دست زدن كم داشتيد پسر ما و خانواده را دعوت كنيد! چون با هر دست پسري بقيه به مدت طولاني و با تمام قدرت دست ميزنند و پسري مبهوت فقط نگاه مي كنه و كلا از دست زدن پشيمون ميشه. - آخر هفته به سرزمين پدري پسري سفر كرديم. شيلايي چه صبري داري عزيزم توي ماشين من آبلمبو شدم. - صبح ها اگر بيدار باشه دنبال من گريه ميكنه. حسم توي اون لحظه ناگفتنيه. - ما معمولا از وقتي پسري اومده با هم خيلي كم حرف مي زنيم مگر اينكه احساساتي بشيم. يه روز بعد از ظهر وقت برگشتن به خونه ..... همسري به گوبولي: گوبولي امروز توي مترو خيلي دلم براي پسرمون تنگ شده بود. گوبولي به همسري (مي خواد مثلا سر حرف رو باز كنه) : مترو رفت يا برگشت؟ پدر به گوبولي: برگشت!! گوبولي: |
|||||
|
|||||