تبليغاتX
Lilypie First Birthday tickers goboliman
خداوندا ؛ تو راه سبز ايمان را نشانم ده. تو ذكرت را عطايم كن كه با يادت دلم آرامشی گیرد
  -تق!تق!

=بله،بفرمایید!

-سلام!

=سلام عزیزم!

-من حسابی گیج شدم...میتونی شما کمکم کنی؟!

=خوش اومدی!بیا جلوتر یه ذره....نترس...!...هومممم...روی مچت نوشته مسافر 6 صبح ....باقطار "ناکجاآباد-زمین" اومدی.

-زمین؟!

=بله...زمین...میدونی کجا هستی؟!

-والا می خواستم از یکی بپرسم.مثل اینکه شما میدونید.

=خب...نه در حدی که فکر میکنی،ولی خیلی چیزا میدونم!

این جهانیه که ما توش هستیم! 

این هم جایی هست که ما روش وایسادیم 

تو هم یه جایی تو دل این توپ آبی هستی!

-عجب.....!چه قدر بزرگ!!!!!!من به این ریزی اومدم اینجا چی کار کنم آخه؟!

=خیلی کارا.....به اندازه ی یک عمر وقت داری هر کاری دوست داری انجام بدی.

-حالا اصلا من کی هستم؟!

=این که کی باشی به خودت مربوطه!فعلا یه کوچولی نازنازی.حتی اسمت رو هم نمیدونم...من فقط تو رو به دنیا آوردم!یه دکتر ساده ام!

ولی سعی کن یه پسر خوب و با ادب باشی!

-دکترجان من تو این دنیای بزرگ کجا باید برم؟چی کار کنم؟!...من می ترسم دکتر .

=هرجای دنیا میخوای برو...فقط مواظب باش که اینجا خیلی با جایی که بودی فرق داره...هم قشنگه ،هم زشت.اگه اونجا تک و تنها میشستی و چرت میزدی اینجا با هزار و یک جور آدم برخورد میکنی!بعضی ها دوستت میشن،بعضی هاشون هم دشمنت!

راستی همیشه یادت باشه تو این سفر دو نفر هستند که همیشه میتونی بهشون اعتماد کنی...خیلی بهت کمک میکنند...خیلی مهربونند...قدرشون رو بدون!

-کی هستند این دو نفر؟

=عجله نکن....اولین کسایی هستند که بعد از من می بینیشون.

-پس رفتم ...چون دیگه طاقت موندن ندارم...میخوام ببینمشون.

=برو....میدونم با دیدنشون اشک شوق میریزی...اون دو نفر هم همینطور....سفر به سلامت...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/10/26ساعت   توسط گوبولی  | 

- سلام پسرم. خیلی وقت بود که دلم می خواست روزهای آخری که توی دلم هستی باهات حرف بزنم. البته توی دفترم برات خیلی نوشتم....

نه ماه با هم بودیم. من و تو!! و بابایی در کنارمون!! لحظه لحظه هایی که با هم خوشحال بودیم (مثل اون روزی که با هم جواب آزمایش رو گرفتیم.... روزی که صدای قلبت رو شنیدیم.... روزی که از سلامتیت مطمئن شدیم ... روزی که هفته 35 رو گذروندیم! و ....) یا روزهای پر استرس (مثل روزی که استراحت مطلق شدیم!! و 4 ماه مهمان مامانی شدن! ) حالت تهوع های روزانه تا حتی این روزهای آخر.

پسرم.... امیدوارم توی خونه دلم توی این چند ماه خوش گذشته باشه! اینو بدون که من و بابایی همه تلاشمون رو کردیم.... برای سلامتی روحی و جسمی شما...

پسرم.... پدرت آدم توداریه. اینو بارها بهت گفتم... اما توی این چند ماه نتوست جلوی خودش رو بگیره!!! چه جوریش رو دیگه خودت می دونی نه!!! 

چهار سال پیش توی همین روزها بود که من و بابایی زندگیمون رو شروع کردیم. امسال با هدیه ای که از طرف خدا برامون فرستاده می شه می خواهیم این مهربونی خدا رو جشن بگیریم.

پسرم آرزوی ما سلامتی شماست.

 - دوستای گلم ممنون به خاطر همه محبتتون... به خاطر در اختیار گذاشتن تجربه هاتون..... ببخشید اگه این ماه های آخر براتون پیام نذاشتم. جبران می کنیم!!

 - با کمال شرمندگی اسم پسری اینجا اعلام نمیشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/10/25ساعت   توسط گوبولی  | 

 

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس