تبليغاتX
Lilypie First Birthday tickers goboliman
خداوندا ؛ تو راه سبز ايمان را نشانم ده. تو ذكرت را عطايم كن كه با يادت دلم آرامشی گیرد

- اول هفته همسری رفت ماموریت به مدت 2 روز. حالا سرنوشت ما و نی نی تو دلی چی شد؟؟؟

شنبه صبح از خواب بیدار شدم صبحانه خوردم و رفتم محل کار. اونروز ساعت 9 باید کارت می زدیم.  ساعت 9:30 دیدم که دلم داره ضعف میره. یه هلو خوردم دیدم نه بدنم هم یخ کرد. مثل مرده ها افتادم روی صندلی. قدرت برداشتن تلفن رو هم نداشتم. به زور یه لیوان آب قند خوردم و خوب شدم.... یه ربع بعد دوباره همون اتفاق افتاد... زنگ زدم به خواهرم. اونم به برادرم گفت و ایکی ثانیه خودشو رسوند و منو برد درمانگاه. حالا توی این فاصله این پسری هم از جاش تکون نمی خورد. من دیگه داشتم از ترس می مردم. نمی تونستم به برادرم هم چیزی بگم. خلاصه رفتیم و نشستیم توی نوبت.... همین که وارد اتاق دکتر شدم پسری چنان لگدی نثارم کرد که چند ثانیه بین در ایستادم!!!! دکتر فشارم رو گرفت. صدای قلب پسری رو شنید. برام سرم نوشت و چند تا آمپول و ما راهی تزریقات شدیم.... وبدین ترتیب ما برای چهارمین بار در این ماه به دکتر مراجعه کردیم!!!! حالا از اون روز همش صبح ها حالم بد می شه. یعنی هر آن احساس می کنم الانه که غش کنم. شما بگید که من چی کار کنم. حالت تهوع هم که نگو. هنوز تموم نشده. خاطره جون دیگه شما رکورد دار نیستی من تا 5 ماهگی هم حالم به هم می خوره. به قول یکی از دوستام بعضی وقتا فکر می کنم یعنی زندگی بدون حالت تهوع هم وجود داره!!! ای خدا خودت رحم کن. توانم تموم نشه. به خاطر نی نی هم که شده این 4 ماه یه قدرتی بهم بده تا بتونم خوب از اون نگهداری کنم.

- همسری زنگ زده... صداش قطع و وصل می شه. بهش می گم یه ذره فشارم افتاده بود سرم زدم. می گه چی افتاده ... از کجا افتادی .... چیزیت نشده!!!!!

- هم حقوق من و هم حقوق همسری به طرز باورنکردنی زیاد شده. باورنکردنی برای این می گم که اولا اصلا قرار نبود زیاد بشه. درثانی در یک ماه روی فیش حقوقی اومده بود که همش فکر می کردیم اشتباه شده!! اینا همش به خاطر گل وجود این پسری هاااا

- این روزا سالگرد عقدمونه. اینقده خوشحالم. نمی دونم چرا!!! شبا تا زمان عروسیمون باهمسری می رفتیم بیرون توی سرما. (ماشین که نداشتیم) یه شب مامان کوکو سبزی درست کرده بود. منم با خودم بردم که بخوریم. تا رسیدیم جای دلخواهمون رو پیدا کردیم. انگار کوکوها رو از توی فریزر بیرون آورده بودیم!! اما اونقدر مزه داد. جاتون خالی. اون روزا وقتی همسری میومد دنبالم که بریم بیرون. خجالت می کشید بیاد بالا پیش مامانم و بابام. که منو با خودش ببره. گوشاش قرمز می شد!! شبای جمعه اگه دیر می رسیدیم. به زور می اومد خونه اما صبح جمعه ساعت 7 صبح زود می رفت که نکنه مامان و بابام ببیننش!! آقا پسری یاد بگیر ببین باباییت چقدر خجالتی بوده... اما خجالتی زیاد هم خوب نیست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/07/03ساعت   توسط گوبولی  | 

 

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس