تبليغاتX
Lilypie First Birthday tickers goboliman
خداوندا ؛ تو راه سبز ايمان را نشانم ده. تو ذكرت را عطايم كن كه با يادت دلم آرامشی گیرد

- یه مامان دیگه اومد توی گود. آقا مارتیای گل مامان لیلا اومده دنیا. الهی که هزارساله بشه این نورسیده.

 - معمولاً خانم های باردار تا قبل از ماه 8 ماهی یکبار میرن برای معاینه اما من توی این چند ماه ماهی دوبار یا حتی سه بار هم رفتم!!!

 - این چکاپ آخری که رفته بودم یه خانمه با من اومد داخل. دائم به منشی می گفت که من می خوام با همراهم برم داخل ولی اون قبول نمی کرد. تا اینکه با هم رفتیم داخل ..... منشی به دستیار خانم دکتر گفت اجازه می دید؟ اونم گفت نه.... با هم رفتیم توی اتاق معاینه من منتظر بودم که خانم دکتر بیاد صدای قلب نی نی رو بشنوم. اون خانمه هم که سنش حدودا 35-40 می خورد برگه آزمایشش رو نشون دستیار داد و گفت که من حامله ام. تا اون داشت وزن و فشارشش رو می گرفت اینجوری تعریف کرد: من یه غده توی معدم داشتم که بدخیم بوده. بعدش می خواستم عمل کنم که خدا تا قبل از عمل منو شفا داده. یعنی غده خود به خود از بین رفته..... 21 سال هم هست که ازدواج کردم اما بچه دار نمی شدم. تا اینکه توی مرداد ماه دیدم که سیکلَم عقب افتاده رفتم آزمایش دادم فهمیدم حامِلِه ام!!!! بعد رفتم سونو جوابشو برای شما آوردم اما انگار بزرگتر از سنشه!!! توی این موقع دکتر هم داشت به حرفاش گوش می کرد. اونو سونو کرد و بهش گفت خانم شما هفته 10 هستی.... گفت آخه سیکلَ من این توی تیر و مرداد به موقع بوده!!! چه طور امکان داره..... خانم دکتر گفت همه چیز استثنا داره. شما هم یکی از این استثناهایید دیگه. دستیار دکتر بهش گفت پس به خاطر این بود که می خواستی با همراهت بیایی؟ حالا اسم نی نی شما رو می ذاریم خداداد. خانمه اصلاً نمی دونست چی کار باید بکنه. شوک زده شده بود. همراهش هم نمی دونم چی شد که اومد داخل. همش می خندیدن باهم دیگه!! شما بودید از شندیدن این ماجرا چه حالی می شُدید؟ وقتی از مطب اومدم بیرون داشتند اذان مغرب رو می دادن. با خودم حرف می زدم.... ای خدا همه رو به آرزوهاشون برسون.... خدایا شکرت..... خدایا ممنون به خاطر همه نعمتهایی که بنده هات دادی.... خودم رو می گم ناشکرم..... خدایا منو ببخش.... خدایا به معصومیت این نی نی تودلی از گناهام بگذر.

 - برای خریدن وسایل پسری باید یه جورایی توی خونمون پازل بازی کنیم. برای همین رفتیم که مدلای تخت و کمد رو ببینم که چی هست.... چی نیست؟؟ چه مدلی به اتاقمون می خوره. وای که چه خوشگلن اینا. کاشکی پسری ما هم یه اتاق مخصوص به خودش داشت. مامانی غصه نخوری ها با بابایی تلاش می کنیم که به همین زودی یه خونه خوشگل بخریم. با یه اتاق مخصوص شما. البته تا دو سالگی باید مهمون خودمون باشی ها!! چه اتاق داشته باشی چه نداشته باش. اما اینا اصلاً مهم نیست. مهم اینکه شما سالم باشی و صالح.

 - بابایی ما کَرتیم اساسی.

 - هر وقت که از دکتر بر می گردم و از نی نی برای همسری میگم. فقط نیشش تا بناگوش باز می شه!!!! تازگی ها هم بهش می گه که نی نی خوبی باش و ما رو اذیت نکن!! این یه نصیحت پدارانه جای بسی تامل داره هااااا از اون کتابهایی نوشته شده که فقط من می دونم که چی گفته این پدری و شاید هم نی نی هم بفهمه.

 گوبولی اعتراف می کند: من از نوزادی که هنوز کوچیکه و فرم نگرفته می ترسم. خیلی هم می ترسم. با اینکه خواهرزاده و برادرزاده از نوزادی پیش مامانم بزرگ شدن و من یه جورایی بااونا بزرگ شدم اما بازم وحشت دارم. حالا چه طور می تونم برای پسری خودم مادری کنم؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/25ساعت   توسط گوبولی  | 

امروز مثل همیشه که اول وب خودم رو باز می کنم. بعدش سر می زنم به دوستایی که منتظرن... وبلاگ سمیرا رو باز می کنم....... مثل همیشه خیلی دیر بالا میاد. می بینم که هنوز هم چیزی ننوشته ... می خوام ببندمش یه می بینم . نه. ماه شهریورش دیده شده!! دوباره رفرش می زنم. می بینم به کفشدوزکش سلام کرده.... خط به خط می رم جلو. می خونم اون چیزی رو که همیشه منتظرش بودم.

دوست گلم مامان شده. کفشدوزکش رو خدا براش فرستاده. دیگه چی بهتر از این..... خدایا شکرت.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/19ساعت   توسط گوبولی  | 

- ماه رمضان داره میاد. پارسال چه حسی داشتم امسال چه حسی! پارسال توی همین ماه بود که فهمیدن نی نی دار شدن ما به مشکل خورده. یادمه وقتی از دکتر اومدم خونه به همسرم گفتم و چقدر گریه کردم. اما اون فقط گفت اشکال نداره گوبولی من خدا بزرگه. ولی می دونم مثل همه مردا توی خودش ریخت و دم نزد. اما امسال با اینکه خیلی دلم میخواد روزه بگیرم و توی روزای آخر ماه احساس سبکی کنم. اما خدا رو شکر می کنم که به خاطر وجود این کوچولو اجازه ندارم!! (خدایا منو ببخش. سعی می کنم یه جور دیگه جبران کنم)

- از وقتی که حرکت پسری رو احساس می کنم وقتی که قرآن می خونم براش، تکون می خوره. یعنی تکونای بیشتری به خودش می ده. شبا که وقت خواب سوره نبا رو براش می ذارم خودشو جمع می کنه.

- هنوزم حالت تهوع دارم البته فقط احساسشه اما خودش نیست. همینشم سخته.

- همسری مثل همیشه من و پسری رو شرمنده خوبیهاش کرده. ممنون گلم.   

- چند روز پیش سالگرد فوت بابا بود همه رفتن دیدنش اما من و همسری نرفتیم به خاطر مسیر طولانی ترسیدم که برم.

- این چند روزه همش تو فکر خانم خونه مهربون و لیلای عزیز هستم. براشون دعا کنید. انشالله که مشکلشون حل بشه و خیالشون راحت بشه.

- توی این مدت اصلاً نمی تونم شیر بخورم. هیچ احساسی به شیر ندارم. وقتی هم که به زور می خورم دیگه چیزی نمی تونم بخورم. دکتر گفته تا می تونی ماست و دوغ بخور. اما خوب من چون به قول مامانم سفید پوستم زود سردیم می کنه. باید حتماً بعدش نبات بخورم از طرفی هم، مَنی که دلم برای چیزای شیرین ضعف می رفت، از نبات و شیرینی و شکلات بدم میاد!!! شما این مشکل رو می تونید رفع کنید!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/11ساعت   توسط گوبولی  | 

چهارشنبه بعداز ظهر - مامانم رفته مسافرت. همسری می گه بریم مانتو بخریم. با هم می ریم بیرون. در حال قدم زدن هستیم که یه دفعه پای من لیز می خوره خودم رو کنترل می کنم که روی زمین نیافتم، نمی افتم!!! مانتوی نخریده میاییم خونه. از شدت گرما میل به غذا ندارم فقط نوشابه و چیپس می خورم. همسری هم دعوام می کنه. اما دست خودم نیست! شب دل درد دارم اما به روی مبارک نمی آرم.

پنجشنبه صبح - از صبح همش استراحت می کنم. اما بازم دلم درد می کنه. بعد از ظهر نجار داشتیم تا چندتا قفسه اضافه کنه برای اومدن نی نی. شب شده حس غذا درست کردن ندارم با همسری می ریم بیرون یه چیزی می خوریم و برمی گردیم خونه. می خوابیم. دردای من مرتب بیشتر و بیشتر می شه. فکر می کنم به خالم بگم می بینم که مامانم پیش اونه حالا دو روز رفته بیرون از خونه ناراحتش نکنم. دکترم هم که نیست.. تا صبح دوام می آرم. دیگه نمی تونم تحمل کنم. با صدای گریه من همسری بیدار می شه و می فهمه! روز جمعه است و همه جا تعطیل. میریم یه درمانگاه شبانه روزی نزدیک خونه. وقت دکتر داخلی می گیرم. خانم دکتره می گه من نمی تونم راهنماییت کنم بهتره بری یه بیمارستانی که متخصص داره. زنگ می زنم دکتری که دکترم معرفی کرده اون هم میگه که برو بیمارستاین که دکترت هست اونجا ماما هست معاینت کنه. دیگه دردا مثل درد زایمان شده و شدیدتر. زنگ می زنم به خانم برادرم. میریم خونشون. توی فاصله رسیدن ما به چندتا بیمارستان زنگ می زنه اما اونا می گن که چون مریض دکتر بیمارستان ما نیست ما نمی تونیم پذیرش کنیم!!!! به همین راحتی. میگن ببرید بیمارستان اِمام حُسِین همسری می گه اونجا خوب نیست من تو رو اونجا نمی برم. خلاصه یه بیمارستان دیگه وصل می کنه به بخش زاِیمان یه خانم با یه لهجه بامزه صحبت می کنه. می گه من ماما هستم بیارید تا ببینمش. سریع خودمون رو به اونجا می رسونیم. صدای قلب بچه شنیده می شه. خیلم راحت می شه خانمه شروع می کنه به دعوا کردن من که چرا زودتر نیومدی بیمارستان. چرا اینهمه درد کشیدی. بهم دارو می ده بخورم همون جا بخوابم تا حالم خوب بشه. همین که دارو اثر می کنه و دردا کم میشه منم خوابم می بره. اون خانم ماما که منو معاینه کرده تا زمانی که من بیدار شدم بالای سرم بوده. (خانم برادرم میگه) بعداً فهمیدم که اون فیلیپینیه!! واقعا برای خودم و تمام خانم های ایِرانی دلم سوخت. که توی این دردای بد یه خانم خارجی به دادم برسه اما..... بگذریم. رَحِم یکدفعه جا باز کرده باعث دردا شده بود. چاره اش هم استراحت مطلق بود. بعد از یک هفته تعطیلی بازم باید توی خونه می موندم. ماما بهم دارو داد اما گفت بازم صبح شنبه برم پیش یه دکتر که اگه لازم بود برام سونو بنویسه.

شنبه 2/6/87 - صبح همسری سرکار نمی ره. با خانم برادرم می ریم پیش دکتر همون بیمارستان. کارهایی که دیروز اون ماما برام انجام داده می گم. همه رو تایید می کنه. بازم برام سونو می نویسه. دکتر خودم هم برای چهارشنبه نوشته بوده. می گه همون رو برات می نویسم که دیگه دوباره کاری نشه. سریع میریم برای سونو. تا اونجا می رسم می بینم که چند نفر جلوی من هستن. اما دستگاه خرابه و نمی تونن فیلم سونو رو بدن. برای همین یک ساعتی معطل می شم. بالاخره می رم تو. با همسر برادرم. همسری خجالت می کشه بیاد!!! دراز می کشم روی تخت از توی مانیتور کنار تخت می بینمش. خیالم راحت می شه که هست دکتر شروع می کنه.... این سرشه این پاهاشه. بچتون هم پسره...... من خندم می گیره. خانم برادرم می پرسه آقای دکتر شما مطمئنید؟؟ میگه بله خانم شما اگه هفته 12 هم می اومدید من می تونستم تشخیص بدم. دکتر می گه خانم حالا چرا می خندی!!! می گم آخه بچه این خانم همش می گفت کاشکی که بچه شما پسر بشه تا هم بازی من بشه. دکتره می گه خوب حالا بهش بگید که به آرزوش رسید. می گم نمی پرسید اون چند سالشه؟ میگه چند سالشه؟ میگم 19 سالشه سال اول دانشگاهه. دکتره اینقدر می خنده. میگه پس واقعاً به آرزوش رسیده!!!!

چند روزی خونه برادرم بستری بودم تا مامانم اومد. رفتم اونجا. دردا کم کم داره حذف می شه. اما دکتر گفته نباید بشینم. اما خوب مرخصی هم تموم شده برگرشتم سر کار. برام دعا کنید.

خونه مامانم نمی تونستم بیام اینجا امروز که اومدم سر کار اولین وبلاگی که دیدم شیلای عزیزم بود. عزیزم مبارکت باشه رومینای گلت بالاخره اومد مثل خاله گوبولیش مردادی شد.

از خانم خونه هم به خاطر سونوی دقیقش ممنون. خداییش کارش درسته.

حرکت پسری ما شروع شده. البته یه وقتایی یه خودی نشون می ده!! امیدوارم اون حسی که منتظرشم زودتر خودش رو نشون بده.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/05ساعت   توسط گوبولی  | 

 

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس