تبليغاتX
Lilypie First Birthday tickers goboliman
خداوندا ؛ تو راه سبز ايمان را نشانم ده. تو ذكرت را عطايم كن كه با يادت دلم آرامشی گیرد

- همسری عزیزم روزت مبارک. پارسال یادته بهت قول دادم اگه پسر خوبی باشی. برات یه نی نی بیارم!! حالا امسال خدا این امانتی رو برامون فرستاده. می دونم که امانت دارای خوبی می شیم. مگنه. امسال توی این روز کنار هم نیستیم. امسال اولین سالیه که پدر شدی؟ راستی بازم ازت می خوام بپرسم. چه حسی داری؟ شما هم اینجوری جواب بدی (هیییی)!!

 

- دکترم بهم قول داده بود که تا آخر این هفته حالم بهتر می شه. خدا کنه که بشه. این لذتی که همه مامانا میگن بارداری شیرینه، من که تا حالا ندیدم. امیدوارم به از این به بعد ....

 

- فرزندم. توی این روزا شما وارد چهار ماهگی می شید. خودت هم فهمیدی چه جوری گذشت. سه ماه با من بودی. سه ماهه که توی دل من اومدی. نمی دونم تونستم از شما خوب پذیرایی کنم یا نه. که تمام سعیم رو کردم. اما این شمایید که باید از حداقل امکانات خوب استفاده کنی. از حالا باید مبارزه رو شروع کنی. البته با حالی که من دارم حس می کنم که با یه مبارز در حد تیم ملی طرفم!!! امیدوارم وقتی به دنیا اومدی هم دست از مبارزه بر نداری. و بتونی حقت رو بگیری!!!  

 

- این کلمه فرزندم رو که می نویسم. برمی گردم و دوباره می خونمش. خودم هم باورم نمیشه که من هم مادر شدم. دلم یه جوری می شه. ترسه یا امید. باید روش فکر کنم.

 

- هفته دیگه مامان و بابای و خواهر همسری  میرن حج عمره. سفر به سلامت.

 

- همسر خواهر همسری !! از پدر همسری پرسیده که: حالا حاجی نوه داشتن شیرینه. اون هم جَو گیر شده گفته: آره. خیلی هم شیرینه. مخصوصاً اگه مال پسرت هم باشه که دیگه بهتر بهتر. این حرف به گوش خواهر همسری هم رسیده. حالا شما بیایید اینو ماست مالی کن. پدر همسری طفلی، احساسش رو گفته خوب.  

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/24ساعت   توسط گوبولی  | 

1- دکتر که می رم می گه گوبولی چقدر خسته ای اگه مشکلی داری بگو برات مرخصی بنویسم. یه دفعه شوکه می شم. می گم نهههههههه می گه چرا می گم اگه از حالا برم مرخصی فردا اخراجم می کنن. دکترم فقط می خنده!!!

 

2- بعد از ظهرها که می رسم خونه. برنج و ماست می خورم با یه لیوان شربت. دراز می کشم خوابم می بره. همسری می آد من هنوز خوابم. تا از خواب بیدار می شم ساعت 8 شبه!!! (کاری که توی این چند سال اصلاً اتفاق نیافتاده) دستور غذایی رو به همسری می دم. تا غذا آماده بشه. از بوی غذا دل و رودم توی دهنمه. تا وقت خواب .... توی خواب هم حالم حتی بهم می خوره!!! صبح بیدار می شم. دوباره روز از نو روزی از نو ....

 

3- دلم لک زده برای روزای آزادی .... راحت غذا خوردن... راحت خوابیدن... راحت بیرون رفتن.... راحت لباس پوشیدن... و خیلی کارای دیگه ای که دیگه نمی تونم انجامش بدم. حداقل به این زودی ها.

 

4- یه چیزی رو از خدا گرفتم. حالا دارم ناشکری می کنم. می دونم. اما دست خودم نیست. شاید من افسردگی قبل از زایمان گرفتم!!!

 

5- دلم برای بابام لک زده. از اون لک زدنا که فقط و فقط با گریه و زاری پاک می شه!!!

 

6- هزارتا حرف دارم که توی دلم سنگینی کرده. اینم از گوبولی هی می گید خبری از خودت بده. خبرای ناراحتی رو دوست ندارم بدم. برام دعا کنید. خیلی محتاجم. روزای ماه رجب می گن همش استغفار کنید.

 

7- می دونم همش مال این دورانه. تموم میشه. فقط خواستم خالی بشم.

 

8- کوچولوی نازم، مامانی من شما به این حالت ها، کاری نداشته باش. توی دل مامانی هرچی می خوای بخور و بخواب. از حالا دیگه می خوام خواسته هامو از شما بخوام. خودت و خودم و بابایی داریم آماده می شیم که تو زندگی از هم دیگه چیز یاد بگیریم. عزیزم، خیلی آرزو داریم برات. خیلی. فقط شما سالم باش. بقیه اش رو بده دست مامان و بابا. فعلاً برای همه اون مامان و باباهایی که دلشون نی نی می خواد پیش خدا پارتی بازی کن. که به همین زودی به آرزوشون برسن.... تا بعد

 

9- بالاخره ما Notebook   خریدیم!!! هنوز از آکی در نیومده. تا تعطیلات آخر هفته.

 

10- همسری می خواد برای یک هفته بره ماموریت.  

 

کلاْ پست طولانی و بی خودی بود. می دونم. اما توی ذهنم همینا می آد بیرون

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/17ساعت   توسط گوبولی  | 

- با يك روز تاخير روز زن مبارك!!

 

-ديروز مرخصي بودم مي خواستم كه وبم رو آپ كنم اما ديدم كه مامانم توي خونه تنهاست بهتره كه برم پيشش كه حداقل از تنهايي درش بيارم. خواهري زنگ زد كه بريم براي مامان گلم هديه بخريم. رفتيم. خريديم. ساعت 2 كه رسيديم خونه مامانم (آخه بهش خبر نداديم كه ما داريم مياييم اونجا چون با اون كمر دردش براي ما غذا درست مي كرد) ديدم داره نون و پنير و گوجه مي خوره!! دنيا تو سرم خراب شد. بهش مي گم چرا اين غذاي ظهرته. ميگه آخه چيزاي ديگه برام خوب نيست. (حالا هر شب خواهرهام براش غذا درست مي كنن. چون خودش تنهايي غذا درست نمي كنه!) تازه با ما دعوا مي كنه كه چرا خبر نداديد كه من براتون غذا درست كنم....

خدايا يعني منم مي تونم مثل مامانم اينقدر صبور باشم. يعني منم مي تونم مثل اون اينقدر پاك باشم. اميدوارم كه باشم خيلي اميدوارم.

 

- همسري دو روز قبل با يه دسته گل اومد خونه!! اونقدر شوكه شدم كه نمي دونستم چي بايد بگم. اين همسري ما اونقدر خدا مغرورش كرده كه حتي تا به امروز كلمه اي از دوست داشتن از خودش در نكرده!!! اما توي عمل منو شرمنده خودش و مرامش كرده. توي اين مدت كه من حالم خوب بود و نبود اون شده خانم خونه و من توي دنياي شيرين مردانه رفتم.

 

- امسال منم مامان بودم. اما اصلاً هيچ حسي نداشتم. يعني از اولش هم نداشتم. همش به ياد گفته هاي ققنوس جان مي افتم كه توي بارداريش از حسي كه مامانا براي ني ني هاي توي دلشون داشتن، تعجب مي كرد. دقيقاً منم به همون درد مبتلا شدم.

 

- توي هر محفلي كه شركت مي كنم شدم موضوع بحث. از چيزي كه هميشه بدم مي اومد. فقط سكوت مي كنم. همين.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/05ساعت   توسط گوبولی  | 

 

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس