|
خداوندا ؛ تو راه سبز ايمان را نشانم ده. تو ذكرت را عطايم كن كه با يادت دلم آرامشی گیرد
|
|
|
|
||||
|
ساعت 14 شده، بالاخره آژانش مطمئن پیدا می کنم. و همسری رو راضی می کنم که از غربی ترین نقطه تهران نیاد شرقی ترین نقطه برای آوردن من!!.... سوار می شم. همش دارم آب می خورم که اونجا معطل نشم..... می رسم.....نوبت می گیرم. تا ساعت 15:30 که دکتر میاد. همسری هم پیداش میشه. تا دکتر میاد یه ولوله ای هم توی بیمارستان و هم توی دل من شروع میشه. نوبت من میشه. به همسری میگم تو هم میایی. میگه نه. تو برو. (می دونم که اونم به خاطر دلهره حتی نمی تونه از جاش بلند بشه) .... روی تحت دراز می کشم. دستگاه روی دلم میاد و یه دفعه صفحه مانیتور بالای سرم که سیاه بود، توش یه بیضی تیره میاد با یه نقطه سفید رنگ.... دکتر خیلی راحت میگه: قلبش می زنه!! 6 هفته و 5روزشه. به خانم دکتر بگید هم چیز نرماله. زایمان هم بَهمن ماهه. صدای قلبش هم اینه.... (انگار یه کامیون از کنارت حرکت کنه!!!) بلند می شم. توی دنیای خاکی نبودم. میام بیرون. همه چیزهایی رو که دکتر گفت به همسری می گم. دوتایی توی راهرو حرکت می کنیم. اما روی ابرا هستیم. می گه به مامانم بگیم. میگم باشه بذار بریم بیرون. جواب رو می گیرم. عکس رو نشونش می دم. میگه چرا اینقدر کوچیکه!! این چه شکلیه که داره!!... از بیمارستان میاییم بیرون. میگه ماشین دوره تو وایسا برم بیارمش. میگم باشه. اما خودم هم دنبال سرش راه میافتم می رم.... توی ماشین به مامانش زنگ می زنم. باباش گوشی رو بر می داره. به زحمت بغضم رو می خورم. حالشون رو می پرسم. خدا خدا می کنم که مامانش خونه باشه. میگم که هست. میگن که بله..... مامانش گوشی رو می گیره. سلام و احوال پرسی. بهش می گم من توی دلم نی نی دارم. موضوع رو نمی گیره. برام دعا می کنه که الهی رودتر نتیجه بگیری. میگم مامان جون شما مامان بزرگ شدی. یه دفعه میگه راست میگی؟؟؟ من دیگه فقط گریه می کنم. اونم از رون طرف قربون صدقه میره. میگه باباش چند روز پیش خیلی ناراحت بوده. گفته من پچه اینا رو ندیدم. بعد می خوابه. خواب می بینه که یه نفر به اون یه انگور سبز خوشگل میده. بلند میشه. تعریف می کنه و خیالش دیگه راحت می شه..... با همسری هم حرف می زنه. اونم بغض می کنه...... به مامانم زنگ می زنم. کسی گوشی رو بر نمیداره. به برادرم زنگ می زنم. اونا هم همینطور. به خواهرم میگم توی خیابونه. خیلی خوشحال می شه. میگه خودم به مامان می گم. منم به دوستم پیام می دم که منتظرش نذارم. به خودم میام، می بینم که همسری فقط داره توی خیابونا چرخ می زنه. بهش میگم. چرا نمی ریم دکتر؟؟؟ تازه متوجه می شه و راهی دکتر میشیم. متاسفانه با همه شور و شوقی که داشتم دکتر برای دیدنم اجازه نمیده!!! و فقط وقت تیر ماه رو میده و چند تا آزمایش برام می نویسه. با همسری می ریم شیرینی می خریم و می ریم خونه مامانم. تبریک تبریک و تبریک ......... - از همه دوتایی که برام پیام فرستاده بودن ممنون. اونایی که توی وبشون این خبر رو داده بودن که دیگه منو شرمنده خودشون کردن از اونا هم ممنون. - توی این چند روزه فقط و فقط کارم گریه بوده. نمی دونم چرا دلم می خواد همش گریه کنم. توی گریه هام هم فقط می گم خدا اونایی که آروزشونه این مزه رو بچشن. بی نصیبشون نذار. خدایا همه رو به آرزوشون برسون.
- همسری می خواد جایزه نی نی دار شدنمون برام Notebook بخره |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
الهی کيف ادعوک و انا انا ؟ و کيف اقطع رجائی منک و انت انت ؟ معبودم، چگونه بخوانم تو را و من، منم ؟ و چگونه قطع کنم اميدم از تو و تو تويی ؟ - تا حالا شده یه خواسته ای رو مصرانه از خدا بخوای. اونم بعد از چندین ماه بالاخره تو رو شرمنده بخشش و کرمش کنه و بهت ببخشش .... اون چیزی رو که عاشقونه می خواستیش .... و حالا تو موندی که چه طور این لطف خدا رو جبران کنی!!! اصلاً می تونی جبران کنی؟؟؟ - خدا به من بخشید اون هدیه ای رو که ماهها آرزوش رو می کردم ..... من مادر و همسری پدر شد. - دلم داره از جا کنده میشه. یه لحظه می خندم یه لحظه گریه ام می گیره. توی اوج ناامیدی خدا جوابم رو داد. شما بودید چه عکس العملی در برابر لطف خدا نشون می دادید. چه قدر بنده قدر ناشناسی براش بوده و هستم. خدایا به خاطر همه نعمت هایی که به من دادی و ندادی ممنون. خدایا ممنون. من همیشه اون دعایی رو بالا نوشتم می خونم عاشقانه دوستش دارم. - همسری همش راه می ره و میگه: گوبولی دیدی چی شد؟؟؟!!! - دلمون نمی آد به مامان و بابای همسری بگیم. آخه اونا توی این چند وقته خیلی اضطراب کشیدن. من تازه جواب آزمایشم مثبت شده همسری می گه بذار ببینیم نینی توی ساک تو (منظورش ساک حاملگیه!) هست یا نه اونوقت بهشون می گیم. به مامانم هم نمی خوام بگم این چند روزه کمرش خیلی درد می کنه. اونوقت می ره تو فکر و خیال و همش نگران من می شه. فقط دلم خواست به شما دوستایی که توی این مدت همراهم بودید و برام دعا کردید بگم. نمی دونم بعد از این چی می شه. مهمان کوچولوی ما چه سرنوشتی در انتظار داره و در نتیجه سرنوشت ما چی میشه... اما خدایا خودت این مهمان رو فرستادی توی وجودم خودت هم حفظش کن. راضی ام به رضای تو. - پریا جون چرا وبت باز نمی شه؟؟ حذفش کردی؟ از خودت یه خبری بده. نگرانتم. |
|||||
|
|||||