|
خداوندا ؛ تو راه سبز ايمان را نشانم ده. تو ذكرت را عطايم كن كه با يادت دلم آرامشی گیرد
|
|
|
|
||||
|
- روز چهارشنبه ۲۵/2 باباي همسري عمل قلب داشت. همسري هم رفته بود ماموريت. صبح مرخصي گرفتم. از اونجايي كه دلم شور مي زد رفتم بيمارستان. ساعت 7:4۵ من بيمارستان بودم. رفتم بالا پيش بابایي خيلي خوشحال شد كه ديد من اومدم. چند تا دكتر آمدن معاينات قبل از عمل رو انجام دادن. چون آسم داره پزشك اصليش گفته بود كه بايد حتماً پزشك ريه هم ويزيتش كنه. روز قبلش كه رفته بودم عيادتش ويزيتش كرده بود. چيزي به ما نگفتن!!! باباي همسري رفته بود حمام كه منو صدا كردن كه بايد يا پسر و همسرش و يا برادرش رضايت بدن چون ريسك عملش بالاست (به خاطر آسمش). به مامان همسري زنگ زدم گفتم كه زودتر بياييد كه كارهاش عقب نيافته. (چون قرار بود ساعت 12 ببرنش براي عمل). بعد دكتر قلبش (نه اون دكتر اصليش) اومد براي ويزيت. كارش كه تموم شد من دنبالش رفتم توي راهرو گفتم عملش خوب پيش ميره با توجه به آسمش. گفت اون آسم كه هيچي عضله هاي قلبش ضعيفه اگه از زير عمل بيرون بياد مشكلي نيست. من يك واقعا هَنگ كردم. اگه از زير عمل بيرون بياد؟؟؟ مگه قراره .... ديگه توي حال خودم نبودم. حتي وقتي داشتن مي بردنش براي عمل من نرفتم كه دوباره ببينمش. گفتم گريه ام ميگيره. حالش بد ميشه. (به كسي هم اين موضوع رو نگفتم) اما خدا مي دونه تا ساعت 4:30 چه بر من گذشت. من اولين نفري بودم كه ديدمش بعد از عمل. واقعاً صحنه بدي بود. هيچ وقت اون صحنه رو فرموش نمي كنم. 4 تا از رگ هاي قلبش گرفتگي داشته كه از رگهاي پاش گرفته بودن. چند روزي هم توي CCU بود از شنبه آوردنش توي بخش. امروز مي خوام برم از نزديك ببينمش. خود شيريني نباشه دلم براشون تنگ شده. همسري آخر هفته اومد و دوباره رفت. چقدر گريه كرد و منم پابه پاش گريه كردم. شايدم خوب بود سبك شد. - حتماً بايد مي نوشتم جز به جز. - چند وقتي بود كه يه پولي دستم اومده بود. مي خواستم براي خودم طلا بخرم. همسري هم توي مناسبت ها فقط پول ميده ميگه هرچي دوست داري بخر. منم گفتم از اون انگشترا كه روشون نگين داره بخرم. وقتي به مرحله خريد رسيدم. ديدم كه براي يه انگشتري كه فقط 8 گرم طلا داره سه برابر پول طلاش بايد پول نگين بدم. (به مرده ميگم چقدر گرون. ميگه: آخه انگشتره شناسنامه داره. خواهرم ميگه: از اون بي پدر مادراش به ما بدين ما شناسنامه دارش رو نمي خواهيم!!) اينه كه منصرف شدم و يه تو گردني با گوشواره هاش خريدم. همسري ميگه. براي روز زن برو انگشترش هم بخر. (يكي به اين آقا بگه منننننننن پپپپول نمي خوام!!! - كلاس اِيرُبيك ثبت نام كردم. از چهارشنبه بايد برم. من جون ندارم ساعت 6 برم بدواَم - قرار بود همسري نره ماموريت اما رفت. هر روز كه از ازدواجمون مي گذره. وابستگي من و اون به هم بيشتر ميشه. نمي دونم اين خيلي حس خوبيه. - ققنوس جان براي محبتت ممنون. |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سال پیش توی همچین روزی بعد از چند ماه وبلاگ خوندن تصمیم گرفتم که منم یه دفترچه یادداشت الکترونیکی!! داشته باشم و روزمره هام رو بنویسم توش. هرچند که یه دفترچه دیگه هم دارم که خاطراتم رو می نویسم. اما اینجا یه حسه دیگه داره. می تونم از این شکلک های خوشگل برای نشون دادن حسم توی اون لحظه بذارم. دلم می خواد توی زندگی هیچ وقت ناراحتیشون رو نبینم. هیچ وقت. |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
- همسري كه رفته بود ماموريت بهشون يكي از اين كنسروهاي 5 كيلويي ذرت داده بودن اون هم هن و هن كنان آورده بودش خونه!!! من نمي دونستم كه با اين همه ذرت پخته چي كار بايد كنم. اگه درش رو باز مي كردم نگهداريش سخت بود. تا اينكه به اين نتيجه رسيدم كه بذارمش توي فريزر (آخه جاشو نداشتم) بقيه اش هم ذرت مكزيكي درست كنم. اين كار با موفقيت انجام شد اما وقتي ذرتها جاسازي شدن. برگشتم كه درب فريزر رو ببندم ديدم كه واي يكي از مرغهاي يخي كه محل كارم بهمون عيدي داده بود جا مونده!!! ديگه هم فريزر جا نداشت كه بذارمش تو!!! مرغ رو گذاشتم توي يخچال تا فردا به دادش برسم. راستش تا حالا مرغ توي فر درست نكرده بودم مي خواستم كه امتحان كنم. براي همين فرداش دنبال طرز تهيه مرغ شكم پر در گاز يا ماكروفر گشتم. به نتيجه خوبي نرسيدم. رفتم سراغ خاله خانم كه اون هم متاسفانه اون روز نبود . جوابي نگرفتم ... خونه رسيدم ديدم نه نميشه بايد فكري كرد. مرغ رو پاك كردم. يه پياز و يه گوجه و چند تا فلفل سبز از اين كوچولوها گذاشتم توي دلش و زدمش به سيخ.... ديدم كه پاهاي مرغه افتاد. از اونور دستاش افتاد..... خلاصه مرغ خورده شد. البته تمامش رو نخورديم ه!!! اما خاطره اي بود به ياد ماندني. اونايي كه توي دلشون ني ني دارن نيان بگن دلمون خواست. - باباي همسري فعلاً آنژيِو كرده. پزشك خودش گفته نياز به عمل نداره. اما براي پزشكهاي ديگه وقت گرفتيم كه با اونها هم مشورت كنيم. - همسري ميگه مي خوام به رئيسم بگم كه منو يه مدت ماموريت نفرسته. (فكر كنم وابستگي توي تعطيلات كار خودشو كرده) - ديروز همسري ماموريت بود كه خانم برادرم زنگ زد و گفت كه يه كاروان جا داشته و ثبت نام مي كنن. (آخه هنوز اسم ما براي حج اعلام نشده) مي خواهيد شما هم بنوسم؟؟ با مشورت همسري قرار شد كه ما هم بنويسيم. ولي من براي پاس اقدام نكردم و همسري هم بايد تمديدش كنه. ديشب مداركمون رو آماده كردم كه براشون بفرستم. در همين حين كه داشتم با خودم حرف مي زدم و با خدا صحبت مي كردم همكارم پيام داد كه توي مَسجد جَمكران دعا گو هستم. اينقدر گريه كردم. نمي دونم چرا وقتي اسم رفتن به خونه خدا مي آد، دلهره ميگيرم. مي ترسم. راستش از خدا خجالت مي كشم. نمي تونم حسم رو بگم. اما از ديشب تا حالا انگار توي آسمونم. شايد هم به اين زوديها رفتني نباشيم. اما من ..... |
|||||
|
|||||