|
خداوندا ؛ تو راه سبز ايمان را نشانم ده. تو ذكرت را عطايم كن كه با يادت دلم آرامشی گیرد
|
|
|
|
||||
|
1- روزی که همسری رفت منم وسایلم رو جمع کردم و بعدازظهر از سرکار رفتم خونه مامان. چشمتون روز بد نبینه. من دیر رسیده بودم و همه جاهای خوب توسط خواهرزاده های گرام در منزل مامان جون من اشغال شده بود 2- دو هفته اول رو با کمال صلح و آرامش گذروندیم. وسطای هفته دوم بود که همسری مژده داد که من دارم میام!!!! منم سیمای این چنینی 3- اما همسری فرداش ساعت 6 بعداز ظهر دوباره پرواز داشت. تا دو هفته دیگه. حالا دیگه قیافه های خواهرها دیدنی بود!!! 4- الان توی هفته دوم از دور دوم هستیم. و قراره همسری برای 4شنبه برگرده!!!! دارم لحظه شماری می کنم. که زودتر این هفته هم بره تا زود زود همسری برگرده و دیگه هم نره ماموریت. که می دونم دوباره هفته آخر هم باید یه چند روزی بره!!! میگه اگه هفته آخر بره اون شهر آجیل عیدمون هم می تونه بیاره!!! اما من اصلاً آجیل نمی خوام. من دلم همسریم رو می خواد. 5- توی اردیبهشت ماه مامان و بابای همسری می خوان برن مکه. آخی می دونم تنها حاجتشون چیه. خدایا اونا رو به آرزوشون برسون. (کاشکی که اصلاً اونا خبر نداشتن 6- تحول کاری هم که گفتم هنوز انجام نشده. آخه رئیس من موافقت نمی کنه. میگه من نیروی خوبم رو از دست نمیدم.... یکی نیست بگه پس چرا این همه همین نیرویی که ازش راضی هستی اذیت می کنی؟؟ و خیلی وقتا تا سرحد جنون می رسونیش؟؟ مرخصی نمی ذاری بره... اگه هم رفت صد بار زنگ می زنی... اضافه کاریش رو نمی دی... مثل آدم ماشینی ازش انتظار داری... 7- میگن عدد 7 مقدسه.....خدایا می دونم که یه عیدی توپ برامون کنار گذاشتی. ازش مواظبت کن تا وقتش برسه برامون بفرستش. |
|||||
|
|||||