|
خداوندا ؛ تو راه سبز ايمان را نشانم ده. تو ذكرت را عطايم كن كه با يادت دلم آرامشی گیرد
|
|
|
|
||||
|
- روزی که همسری رفت ماموریت. برادرش بهش گفته بود که باباییش فشارش رفته بالا و مویرگهای چشمش آسیب دیده!! بابای همسری یه آدمیه که همش غصه اینو اونو می خوره و مثل تموم مردها می ریزه توی خودش. برای همین خدا رحم که بینایش رو از دست نداد. مامان همسری هم از غصه بابایی فشارش رفته بالا و روی 18 بوده!! دیگه رفتن فشارسنج دیجیتالی خریدن . نوبتی هی فشارشون رو چک می کنن!! (قبلاً جیوه ای داشتن که خوب اون کار کردن باهاش یکمی سخته. توی این چند روزه هر وقت همسری زنگ می زد. ناراحت بود و حال و حوصله نداشت. خدا جون من خیلی دوست داشتم که بابام نی نی من رو می دید. اما خوب قسمتش نشد.راستش الان به همه اونایی که بابابزرگ داشتن حسودیم می شه. (بدجنس نیستم - شاید آخر هفته همسری از ماموریت بیاد - ببخشید که کم بهتون سر نمی زنم. خیلی از روزا وقت نمی کنم. وقتی هم که وبتون رو باز می کنم، محل کارم طوریه که همه میان پشت میزم و نمی تونم براتون بنویسم. خلاصه که ممنونم که به من سر میزنید و از تجربه هاتون میگید! - از راهنمایتون راجع به لباس هم ممنون. بازم در حال گشت و گذار هستم!! - نزدیک عید که میشه اضطرابی می افته به دل من که نگو و نپرس. از عید همیشه بدم می آد. امسال که دیگه جای خود داره. - خدایا شکرت. |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
- همسری ما دوباره باید بره ماموریت. به مدت 3 هفته و بیشتر!!! - از روزی که همسری بره ماموریت، منم باید برم خونه مامانم. دوتا خواهری ها که در پی تغییر دکوراسیون منزلشون هستند برگشتن خونه مامان البته هر کدوم با بر و بچشون!! با کمال احترام به همسران گرامیشون یه پتو و بالش سَربازی تقدیم کردن که شبا توی خونشون بخوابن با بوی رنگ و... (این باجناق ها عجب چشم و هم چشمی می کنن!!!!) خلاصه که دور و بر مامانه تا حالا شب ها پشه پر نمی زد حالا دیگه شب جا برای خوابیدن نداره!! - عجب از این علامت (!) خوشم اومده.به طوری که هر نوشته ای دارم انتهاش باید بذارم. توی نامه هایی که به دیگران می نویسم که دیگه محشره! نامه دستوری رو ! می ذارم. (نه که من الان رئیسم واسه همین دستور می دم!!!! - مدل لباس مجلسی خریداریم. حداقل سایت معرفی کنید. یا عکس. نمی دونم این همه عروسی چیه توی این فامیل ما و همسری.... دخترا و پسرامون امسال بختشون باز شده... حالا خدا رو شکر... اما فکر مدعوین هم باید باشن دیگه ما لباس کم می آریم. بد می گم؟؟!!! من خیلی دنبال لباس و کلاس نیستم اما خوب همه لباس هامو چند بار پوشیدم. اونوقت نمی گن اینا دارن پولاشونو می ذارن توی بالششون که زیاد بشه؟؟ (خوب بگن من پول مفتی در نمی آرم که بشه لباس برای یه مجلس - از تبریک هاتون هم ممنون. اون شب رفتم یه کیک کوچولو خریدم. شب که همسری اومدخونه با چای براش آوردم هزارانتا شاخ در آورده میگه اینا برای چیه؟ چرا چشن گفتی؟ (حالا من هی روزهای قبل مستقیم و غیر مستقیم گفته بودم که 2شَنبه چه خبره. اما...) من .... احتمالاً بعد از سوزوندن میلیونها فسفر خودش فهمید چه خراب کاری کرده. بعداً یه جوری جبران کرد. (نمی گم که چه جوری این یه رازه.) فردا شب اومده بقیه کیک رو آوردم که بخوریم میگه بیا امشبم دوباره جشن بگیریم. شما بیایید این همسری رو از زیر دستای من بکشید بیرون. (داریم کُتَک کاری می کنیم دیگه!) - یه تحول کاری قراره برام پیش بیاد برام دعا کنید. اگه به نفعمه درست بشه. اگه نه راضی نیستم.خدایا خودت کمکم کن. |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
آخی ببخشید که همگی شما رو به زحمت انداختم. جواب سئوال من بَهمَن ماهه که سالگرد ازدواج گوبولی با همسریه! به هر حال با تمام قوا آمادگی دارم که شالهای شما رو براتون بفرستم! 1) همسری عزیزم یادته؟ ........ چه روزهای سختی رو پشت سر گذاشتیم؟ 3 سال رفت. به انتخابم افتخار می کنم .... و به تو 2) بابایی برات خیراتت رو بالاخره پختم (پختیم) و تقسیم کردم (کردیم) امیدوارم توی بهشت خوش بگذره. 3) شیلایی مامان شدنت مبارک. 4) با تموم نا امیدیم توی این ماه امیدوارم به ببخش خدا. خیلی... خیلی.... 5) نازی جون آدرسی که برام گذاشتی باز نمیشه! |
|||||
|
|||||