تبليغاتX
Lilypie First Birthday tickers goboliman
خداوندا ؛ تو راه سبز ايمان را نشانم ده. تو ذكرت را عطايم كن كه با يادت دلم آرامشی گیرد

شما پايم را به اين دنيا كشاندي.............شما بودي نام انسانم نهادي
اگر من وصله‌ اي ناجور بودم....................چه شد كاين دسته‌ گل را آب دادي؟!
چرا نقش مرا اين سان كشيدي؟.............تو از آزار من يارب چه ديدي؟
جهاني درد و غم كردي دلم را.................چرا صبر و قرار از من بريدي؟
به محبوبم چو دادي بوي گل‌ ها..............نكردي فكر درد و رنج ما را؟
تو كز خاكي چنين نقش آفريدي..............چرا كردي دلش را سنگ خارا؟
به چشمانم نهادي قدرت ديد.................دلي دادي مرا چون شاخه بيد
كه دل در سينه از حسرت بلرزد..............چو خفاشي كه بيند نور خورشيد؟
مگر من نامه دعوت نوشتم...................كه با خونم عجين كردي سرشتم
اگر خوش سيرتم يا بد، تو كردي.............و با خونم نوشتي سرنوشتم
تو مي‌ داني چو گفتي كنت كنزا............تو بودي و عدم بود و دگر هيچ
مرا چون خويش و از هيچ آفريدي............چنين مجهول و گنگ و پيچ در پيچ
چه سان نقشي ز مرآت تو بودم............كه گفتي اصل خود را لن‌ تراني
اگر من زاده عشق تو بودم....................چرا شد زاده عشق تو فاني؟
خدايا بگذر از من ياوه گفتم...................ببخشا آنچه را كز من شنيدي
چو خويش را ديدي كه زيباست.............مرا تصويري از خود آفريدي
نهادي بر دلم زخم و غم يار...................مرا مرحم از ياد قشنگت فرودي

اینجا ایران است... قرن 21 یا 22 فرقی نمی کنه! مهم اینه که از قرون وُسطی خارج شدیم...... عصر تکنولوژی... عصر شکوفایی .... عصر یخبندان .... عصر سوخت فسیلی ... هَسته ای ... ماده ... ملکول ... اتم ... ریز تراشه! عزیزان من قاطی نکردم. دوستان من خُل نشدم. این حرفا رو از زبان یه نفر که یخ زده می شنوید. آهای مَردم من مُردم از سرما... این حرف تازه ای نیست که توی این روزها می شنوید اما من جور دیگه ای یخ زدم. شما منو درک نمی کنید! خیلی خیلی سردمه! با دستکش و کلاه و پالتو (به غیر از چندین لباسی که زیر مانتو و شلوار کردم!) نشستم پشت میزم و دارم می نویسم. ســــــــــــــــــــــرده! اینجا یه بخاری داره خودشو .... میده تا سالن بزرگی که اندازشو نمی دونم اما میدونم که از خونه ما بزرگتره (حتی اندازه خونمون هم نمی دونم اما میدونم که از 60 متر بیشتره!) را گرم کنه. به نظر شما موفق میشه! خوب معلومه ........

از سه سالی که ازدواج کردیم (داریم میریم توی 4 سال!!!!) به برکت تعطیلات زمستانی ما در هفته ای که گذشت 2 بار تکرار می کنم 2 بار رفتیم سینما!!! جاتون خالی فیلم های مزخرفی بود. (پیشنهاد می کنم که به جای رفتن به سینما برای دیدن فیلم عاشِق، فیلم اَشکها و لَبخندها رو ببینیند که خیلی هم خوشگل می رَقصن و شعر می خونن!.....)

من و همسری در این روزها دلمان به بودن در کنار هم گرمه و البته به وجود خدا!!!!!!

کسی می دونه این روز شمار رو چه جوری باید بیارم بالای وبلاگ! فوری لطفن!! چون تا اول بَهمن وقتی نیست!

سرمان بس شلوغ است! وبلاگ خوانی می کنم کمی! اما وبلاگ نویسی نه! آخه نوشتنم (در وب)  نمی آد!!! دوستای خوبی هم پیدا کردم. مثل شماها!

مدتیه که دارم با نی نی مون! حرف می زنم. باهاش درد و دل می کنم. حتی بعضی وقتها براش می نویسم. شاید که .........

اگه گفتید چه نتیجه ای از این پست می گیرم؟ اگه نتیجه گیری شما درست باشه! از حالا به فکر این باشید که شال چه رنگی بهتون میاد (باباجون ما پول نداریم توی مسابقمون خرج کنیم. جایزتون رو شال می خرم براتون! شاید هم کامواشو براتون بخرم ببافم!) اگه گفتید ؟؟؟؟ یه راهنمایی کوچیک اولش هم ب داره !!!

پی نوشت (1) : اگه گفتید ؟     

پی نوشت (2) : مامان لی لی تولد گل پسرت (آراز کوچولو) مبارک.

پی نوشت (3) : سرده !

فردا نوشت!!!! ننننننننننننننوووووووووووچچچچچچچچچ من بببببببچه ندارم! برای راهنمایی بیشتر شما عزیزان زیر بعضی از کلمات مهم خط می کشم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/23ساعت   توسط گوبولی  | 

سلام و صدسلام .... درود و دوصد بدورد!

 

1- چندین وقته که هی فامیل دوستان و اقوام و همسایه و ... خواب دیدن که .... خوب هرکی یه جور خواب دیده. اما هنر*پیشه نقش اول زن من بودم و هنر*پیشه نقش اول مرد بابا جونم بوده. و توش هم غذایی درست می کردیم و برو بیایی داشتیم! ما! ..... خلاصه که به این نتیجه رسیدند که خوب ما هم برای بابایی خیرات بدیم. البته این موضوع مال قبل از ماه رمضانه! خوب همسری دائم در ماموریت بود و در تهران موجود نبود که ببر و بیارش رو بکنه!.... خلاصه که همسری اومد و ما از روزهای ابری در آمدیم ... حالا می خواستیم بالاخره خورش سبزی درست کنیم. دو هفته پیش توی هفته رفتیم گوشت خریدیم و درست کردیم گذاشتیم توی فریز. گفتیم پن شنبه درست کنیم! بعد رفتیم یه چند کیلو پیاز خریدیم و توی چندکاره! ریختیم و سرخ کردیم. (بماند که تا آخر هفته بوی پیاز داغ می دادیم ... خودمون و خونمون و همه آبادیمون!)  خوب آخر هفته شد و دیدیم که ای دل غافل ما که سبزی سرخ کرده نداریم! هیچی دست به دامن اهل فامیل که برامون سبزی بخرید و پاک کنید و سرخ کنید! هفته بعد اومدیم دیگه خورش رو بار بذاریم که دیدیم ای وای ما که لوبیا قرمز نداریم که! هیچی توی این هفته بریم لوبیا و لیمو بخریم تا این بابای ما دلی از غزا دربیاره.

باباجون چند ماه گذاشتمت سرکار برات خیرات بفرستم. اما نشده ببخشید ها جلوی دوستات شرمنده شدی. خوب چی کار کنم ...  برای داداشی و خواهرام عدس پلو خواب می بینن که پختنش راحته اونوقت من بیچاره که از عروسیم به اون ور نه سبزی خورشی خریدم ونه لوبیا و نه لیمو ... از من خورش سبزی می خوان!

باباجون این هفته همه عروسی دعوتیم ولی قول می دم که برات هفته دیگه درست کنم. قربونت برم غصه نخوری ها... خدا بزرگه...  (این جمله رو خودت همیشه می گفتی. وقتایی که ناراحت بودم .... یادته بابایی)

 

2- حالا که حرف آشپزیه! منم حرفه ای و یه سر آشپز توپم! بگم که ...  این همسری ما از بادمجان جماعت خوشش نمی اومد. یعنی غذایی که توش بادمجان باشه رو با اکراه می خورد. خلاصه من چون خودم دوست دارم یه چند باری اون اوایل ازدواجمون خورش بادمجان و کشک بادمجان و .. براش دوست کردیم و مُهتادش کردم. حالا دیگه بادمجان خریدن و سرخ کردن سخته ما بی خیالش شدیم. اون دیگه ول نمی کنه!!!!! (مثل باجناق عزیز تر از جانشون که روز خواستگاری چایی هم نخورد اما حالا باید از سماور تا دهان مبارک لوله کشی بشه که یه دفه نکنه چایشون دور بشه!)

هوشگل همسری برات می خرم. سرخ می کنم ...  شما هم غصه نخوری ها... خدا بزرگه...  مگنه! (جالبه که همسری هم همیشه اینو میگه)

 

3- یه بافتنی خریدم البته کاموا خریدم. ناز! هوشگل! دارم می بافم. مثل مامان بزرگاه! آخی مادرجونم دلم برات تنگ شده! خدا روحت رو شاد کنه! هوای دامادت رو داشته باش! هرچند شما توی یه شهری اون توی یه شهر دیگه! شب یلدا هم تولدش بوده. راستشو بگو چی بهش کادو دادی!

 

4- درس هم می خوانیم. البته در محل کار!!! به طور خفن و زیر میزی! و با اعمال شاقه!!!

 

5- خیلی دلم می خواد برم کلاس زبان. خیلی ها! ولی دو دلم. می ترسم که وسطش کم بیارم! و نصفه بشه! شما نظر خاصی ندارید؟ آیا؟

 

* پی نوشت: ما خورش سبزی هامون رو خونه مامانم می خوریم! (مثل خانم خونه خورش سبزیاش مشتی می شه!) خوب دیگه راضی به زحمت اهالی محل و اقوام دو رو نزدیک نیستیم که برامون با مشقت سبزی درست کنن بیارن در خونمون!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/03ساعت   توسط گوبولی  | 

 

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس