|
خداوندا ؛ تو راه سبز ايمان را نشانم ده. تو ذكرت را عطايم كن كه با يادت دلم آرامشی گیرد
|
|
|
|
||||
|
شما پايم را به اين دنيا كشاندي.............شما بودي نام انسانم نهادي
از سه سالی که ازدواج کردیم (داریم میریم توی 4 سال!!!!) به برکت تعطیلات زمستانی ما در هفته ای که گذشت 2 بار تکرار می کنم 2 بار رفتیم سینما!!! جاتون خالی فیلم های مزخرفی بود. (پیشنهاد می کنم که به جای رفتن به سینما برای دیدن فیلم عاشِق، فیلم اَشکها و لَبخندها رو ببینیند که خیلی هم خوشگل می رَقصن و شعر می خونن!.....) من و همسری در این روزها دلمان به بودن در کنار هم گرمه و البته به وجود خدا!!!!!! کسی می دونه این روز شمار رو چه جوری باید بیارم بالای وبلاگ! فوری لطفن!! چون تا اول بَهمن وقتی نیست! سرمان بس شلوغ است! وبلاگ خوانی می کنم کمی! اما وبلاگ نویسی نه! آخه نوشتنم (در وب) نمی آد!!! دوستای خوبی هم پیدا کردم. مثل شماها! مدتیه که دارم با نی نی مون! حرف می زنم. اگه گفتید چه نتیجه ای از این پست می گیرم؟ اگه نتیجه گیری شما درست باشه! از حالا به فکر این باشید که شال چه رنگی بهتون میاد (باباجون ما پول نداریم توی مسابقمون خرج کنیم. جایزتون رو شال می خرم براتون! پی نوشت (1) : اگه گفتید ؟ پی نوشت (2) : مامان لی لی تولد گل پسرت (آراز کوچولو) مبارک. پی نوشت (3) : سرده ! فردا نوشت!!!! ننننننننننننننوووووووووووچچچچچچچچچ من بببببببچه ندارم! |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام و صدسلام .... درود و دوصد بدورد! 1- چندین وقته که هی فامیل دوستان و اقوام و همسایه و ... خواب دیدن که .... خوب هرکی یه جور خواب دیده. اما هنر*پیشه نقش اول زن من بودم و هنر*پیشه نقش اول مرد بابا جونم بوده. و توش هم غذایی درست می کردیم و برو بیایی داشتیم! ما! ..... خلاصه که به این نتیجه رسیدند که خوب ما هم برای بابایی خیرات بدیم. البته این موضوع مال قبل از ماه رمضانه! خوب همسری دائم در ماموریت بود و در تهران موجود نبود که ببر و بیارش رو بکنه!.... خلاصه که همسری اومد و ما از روزهای ابری در آمدیم ... حالا می خواستیم بالاخره خورش سبزی درست کنیم. دو هفته پیش توی هفته رفتیم گوشت خریدیم و درست کردیم گذاشتیم توی فریز. گفتیم پن شنبه درست کنیم! بعد رفتیم یه چند کیلو پیاز خریدیم و توی چندکاره! ریختیم و سرخ کردیم. (بماند که تا آخر هفته بوی پیاز داغ می دادیم ... خودمون و خونمون و همه آبادیمون!) خوب آخر هفته شد و دیدیم که ای دل غافل ما که سبزی سرخ کرده نداریم! هیچی دست به دامن اهل فامیل که برامون سبزی بخرید و پاک کنید و سرخ کنید! هفته بعد اومدیم دیگه خورش رو بار بذاریم که دیدیم ای وای ما که لوبیا قرمز نداریم که! هیچی توی این هفته بریم لوبیا و لیمو بخریم تا این بابای ما دلی از غزا دربیاره. باباجون چند ماه گذاشتمت سرکار برات خیرات بفرستم. اما نشده ببخشید ها جلوی دوستات شرمنده شدی. باباجون این هفته همه عروسی دعوتیم ولی قول می دم که برات هفته دیگه درست کنم. قربونت برم غصه نخوری ها... خدا بزرگه... (این جمله رو خودت همیشه می گفتی. وقتایی که ناراحت بودم .... یادته بابایی 2- حالا که حرف آشپزیه! منم حرفه ای و یه سر آشپز توپم! بگم که ... این همسری ما از بادمجان جماعت خوشش نمی اومد. یعنی غذایی که توش بادمجان باشه رو با اکراه می خورد. خلاصه من چون خودم دوست دارم یه چند باری اون اوایل ازدواجمون خورش بادمجان و کشک بادمجان و .. براش دوست کردیم و مُهتادش کردم. حالا دیگه بادمجان خریدن و سرخ کردن سخته ما بی خیالش شدیم. اون دیگه ول نمی کنه!!!!! هوشگل همسری برات می خرم. سرخ می کنم ... شما هم غصه نخوری ها... خدا بزرگه... مگنه! (جالبه که همسری هم همیشه اینو میگه 3- یه بافتنی خریدم البته کاموا خریدم. ناز! هوشگل! دارم می بافم. مثل مامان بزرگاه! آخی مادرجونم دلم برات تنگ شده! خدا روحت رو شاد کنه! هوای دامادت رو داشته باش! هرچند شما توی یه شهری اون توی یه شهر دیگه! شب یلدا هم تولدش بوده. راستشو بگو چی بهش کادو دادی! 4- درس هم می خوانیم. البته در محل کار!!! به طور خفن و زیر میزی! و با اعمال شاقه!!! 5- خیلی دلم می خواد برم کلاس زبان. خیلی ها! ولی دو دلم. می ترسم که وسطش کم بیارم! و نصفه بشه! شما نظر خاصی ندارید؟ آیا؟ * پی نوشت: ما خورش سبزی هامون رو خونه مامانم می خوریم! (مثل خانم خونه خورش سبزیاش مشتی می شه!) خوب دیگه راضی به زحمت اهالی محل و اقوام دو رو نزدیک نیستیم که برامون با مشقت سبزی درست کنن بیارن در خونمون! |
|||||
|
|||||