تبليغاتX
Lilypie First Birthday tickers goboliman
خداوندا ؛ تو راه سبز ايمان را نشانم ده. تو ذكرت را عطايم كن كه با يادت دلم آرامشی گیرد

عشق يعني مستي و ديوانگي                       عشق يعني با جهان بيگانگي
عشق يعني شب نخفتن تا سحر                    عشق يعني سجده ها با چشم تر
عشق يعني سر به دار آويختن                       عشق يعني اشك حسرت ريختن
عشق يعني ديده بر در دوختن                       عشق يعني در فراقش سوختن
عشق يعني يعني انتظار و انتظار                     عشق يعني هر چه بيني عكس يار
عشق يعني لحظه هاي التهاب                      عشق يعني لحظه هاي ناب ناب
عشق يعني در جهان رسوا شدن                   عشق يعني مست و بي پروا شدن
عشق يعني سوختن يا ساختن                      عشق يعني زندگي را باختن
عشق يعني سوز ني آه شبان                       عشق يعني معني رنگين كمان
عشق يعني با گلی گفتن سخن                    عشق يعني خون لاله بر چمن
عشق يعني شعله بر خرمن زدن                    عشق يعني رسم دل بر هم زدن
عشق يعني يك تيمم يك نماز                         عشق يعني عالمي راز و نياز
عشق يعني با پرستو پر زدن                          عشق يعني آب بر آذر زدن
عشق يعني چون محمد پا به راه                    عشق يعني همچو یوسف قعر چاه
عشق يعني بیستون كندن به دست                عشق يعني زاهد اما بت پرست
عشق يعني قطره و دریا شدن                       عشق يعني همچو من شیدا شدن
عشق يعني يك شقايق غرق خون                  عشق يعني درد و محنت در درون
عشق يعني يك تبلور يك سرود                       عشق يعني يك سلام و يك درود

 

 

وقتی به اون لحظه ای که خدا داشت بزرگترین امتحان زندگیم رو از من می گرفت، فکر می کنم تمام بدنم یخ می کنه. خدایا خودت به من بفهمون که چه کار بدی کرده بودم که اونطوری می خواستی تنبیهم کنی و چه کار خوبی کرده بودم که دوباره همسرم رو به من برگردوندی! خدایا با چه زبونی از مهربونی هات تشکر کنم ؟

 

عزیز دوست داشتنی مهربون من، همیشه و با هر شرایطی دوستت دارم. خیلی. نمی تونی تصورش هم بکنی!

 

* نپرسید چی شده! فقط می تونم بگم خدا رحم کرد.

 

** این شعر بالا حال و هوای این روزهای ابری منه!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/26ساعت   توسط گوبولی  | 

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم  
همان یک لحظه اول ،
که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،
جهانرا با همه زیبایی و زشتی ،
برروی یکدگر ، ویرانه میکردم!
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
که در همسایه صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ،
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم ،
بر لب ، پیمانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم ،
که میدیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامه رنگین
زمین و آسمانرا
واژگون ، مستانه میکردم!
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
نه طاعت میپذیرفتم ،
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،
پاره پاره در کف زاهد نمایان ،
تسبیحه ، صد دانه میکردم! .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،
آواره و دیوانه میکردم!
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ،
سراپای وجود بی وفا معشوق را ،
پروانه میکردم !
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،
تا که میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،
گردش این چرخ را وارونه ، بی صبرانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم .
که میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنه این علم عالم سوز مردم کش ،
بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،
در این دنیای پر افسانه میکردم! .
عجب صبری خدا دارد!
چرا من جای او باشم .
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و، تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد ،
وگرنه من بجای او چو بودم ،
یکنفس کی عادلانه سازشی ،
با جاهل و فرزانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد!
(معینی کرمانشاهی)

  

از دوستای گلم (رها، مامانی و نادیا) خیلی ممنونم که برام شعر معینی کرمانشاهی رو فرستادند. (گویا شاعرش رو اشتباهی نوشته بودم) ایشاا... که به آرزوهاشون برسن.

 

چند روز پیش یاد قدیما افتاده بودم!!! که چه جوری درس می خوندم. کاشکی آرامشی که الان دارم توی خونم اون موقع داشتم و می تونستم بهتر و بهتر درس بخونم. توی یه خونه کوچک که خواهر و برادرم ازدواج کرده بودن و حالا دیگه با بچه هاشون می اومدن خونه مامانشون........ خواهر بزرگم که سرکار می رفت و بچه هاشو مامانم بزرگ کرد. برادرم هم که تا دو سالگی پسرش رو پیش مامانم می گذاشت. و اون یک خواهرم که خونه دار بود چند روز توی هفته می اومد به مامانش سر بزنه. تازه خاله و دایی و عمو و.... که از شهرستان می اومدن تهران که ادامه تحصیل بدن هم اضافه می شد. تا من بالاخره امتحان کنکور دادم و دانشگاه قبول شدم..... دیگه همه بچه ها بزرگ شده بودن همه فامیل توی تحصیلات و کار پیشرفت کردن (خداروشکر). سال اول دانشگاه بود که داشتم یه نفس راحت می کشیدم که بابای گلم، بابای عزیزم فشارش بالا رفت و سکته مغ*زی کرد یه طرف بدنش لمس شد و افتاد توی رختخواب. آخ که چقدر سخت بود. من موندم و مامان و دیدن لحظه لحظه آب شدن مامان و بابا .... بابا از مریضی و مامان از ناراحتی بابا ...... دانشگاه رو با هزار است*رس و خاطرات خوب و بدش تمام کردم و رفتم سرکار. تا ازدواج با روح زندگیم، عزیز دلم، همه وجودم. شب عروسی که رفتم از مامان و بابا توی تالار حداحافظی کنیم و همسری تشکر کنه اونقدر گریه کردیم. آخه بابا دیگه اونموقع نمی تونست حتی حرف بزنه. از بس که ضعیف شده بود ...... و حالا مامان مونده تنهای تنها، افسرده و مریض. خدایا شکرت. خدایا به داده ها و نداده هات شکر. خدایا مامان رو  از من و خواهرام و برادرم نگیر.

حالا هی بگید بیا بنویس. چرا دیگه نمی آیی؟ اینم از نوشتن ما. از سرما دارم یخ می زنم. چیکه چیکه هم اشک می ریزم. راضی شدید. اشک گوبولی رو در آوردید؟

 

با اینکه عروسی خودم توی سرما بود اما الان اصلاً یادم نیست که مهمونامون چی پوشیده بودن؟ فیلم هم که زون نکرده روی لباسشون. حتی لباس خواهرهام هم یادم نیست!!! حالا موندم که توی عروسی که در پیش داریم لباس زمستونی بپوشم یا تابستونی؟ اصلاً لباس شب برای زمستون هم هست؟!!! اصلاً مگه شبای زمستون هم آدما عروسی میرن!!! چی میگید ما فرشته بودیم که توی زمستون با یک متر برف روی زمین رفتیم خونه بخت. مگه نمی دونستید؟!!!  آره بابا جون من فرشته خانم بودم همسری هم فرشته آقا!

 

همسری هم از ماموریت اومد. دلتون بسوزه .....

 

همیشه وقتی به همسری میگم خیلی دوس*تت دارم در جواب میگه: مثل من؟  آهای شماها که ونوسی هستید و یه مریخی دارید. لُفاً این متن رو ترجمه نمایید!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/12ساعت   توسط گوبولی  | 

 

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس