|
خداوندا ؛ تو راه سبز ايمان را نشانم ده. تو ذكرت را عطايم كن كه با يادت دلم آرامشی گیرد
|
|
|
|
||||
|
عشق يعني مستي و ديوانگي عشق يعني با جهان بيگانگي وقتی به اون لحظه ای که خدا داشت بزرگترین امتحان زندگیم رو از من می گرفت، فکر می کنم تمام بدنم یخ می کنه. خدایا خودت به من بفهمون که چه کار بدی کرده بودم که اونطوری می خواستی تنبیهم کنی و چه کار خوبی کرده بودم که دوباره همسرم رو به من برگردوندی! خدایا با چه زبونی از مهربونی هات تشکر کنم ؟ عزیز دوست داشتنی مهربون من، همیشه و با هر شرایطی دوستت دارم. * نپرسید چی شده! فقط می تونم بگم خدا رحم کرد. ** این شعر بالا حال و هوای این روزهای ابری منه! |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
عجب صبری خدا دارد ! از دوستای گلم (رها، مامانی و نادیا) خیلی ممنونم که برام شعر معینی کرمانشاهی رو فرستادند. (گویا شاعرش رو اشتباهی نوشته بودم چند روز پیش یاد قدیما افتاده بودم!!! که چه جوری درس می خوندم. کاشکی آرامشی که الان دارم توی خونم اون موقع داشتم و می تونستم بهتر و بهتر درس بخونم. توی یه خونه کوچک که خواهر و برادرم ازدواج کرده بودن و حالا دیگه با بچه هاشون می اومدن خونه مامانشون........ خواهر بزرگم که سرکار می رفت و بچه هاشو مامانم بزرگ کرد. برادرم هم که تا دو سالگی پسرش رو پیش مامانم می گذاشت. و اون یک خواهرم که خونه دار بود چند روز توی هفته می اومد به مامانش سر بزنه. تازه خاله و دایی و عمو و.... که از شهرستان می اومدن تهران که ادامه تحصیل بدن هم اضافه می شد. تا من بالاخره امتحان کنکور دادم و دانشگاه قبول شدم..... دیگه همه بچه ها بزرگ شده بودن همه فامیل توی تحصیلات و کار پیشرفت کردن (خداروشکر). سال اول دانشگاه بود که داشتم یه نفس راحت می کشیدم که بابای گلم، بابای عزیزم فشارش بالا رفت و سکته مغ*زی کرد یه طرف بدنش لمس شد و افتاد توی رختخواب. آخ که چقدر سخت بود. من موندم و مامان و دیدن لحظه لحظه آب شدن مامان و بابا .... بابا از مریضی و مامان از ناراحتی بابا ...... دانشگاه رو با هزار است*رس و خاطرات خوب و بدش تمام کردم و رفتم سرکار. تا ازدواج با روح زندگیم، عزیز دلم، همه وجودم. شب عروسی که رفتم از مامان و بابا توی تالار حداحافظی کنیم و همسری تشکر کنه اونقدر گریه کردیم. آخه بابا دیگه اونموقع نمی تونست حتی حرف بزنه. از بس که ضعیف شده بود ...... و حالا مامان مونده تنهای تنها، افسرده و مریض. خدایا شکرت. خدایا به داده ها و نداده هات شکر. خدایا مامان رو از من و خواهرام و برادرم نگیر. حالا هی بگید بیا بنویس. چرا دیگه نمی آیی؟ اینم از نوشتن ما. از سرما دارم یخ می زنم. چیکه چیکه هم اشک می ریزم. راضی شدید. با اینکه عروسی خودم توی سرما بود اما الان اصلاً یادم نیست که مهمونامون چی پوشیده بودن؟ همسری هم از ماموریت اومد. دلتون بسوزه
همیشه وقتی به همسری میگم خیلی دوس*تت دارم در جواب میگه: مثل من؟ |
|||||
|
|||||