|
خداوندا ؛ تو راه سبز ايمان را نشانم ده. تو ذكرت را عطايم كن كه با يادت دلم آرامشی گیرد
|
|
|
|
||||
|
ما به مدیر برنامه نیازی نداریم. کارامون یواش یواش رو به راه شد! مانتوی خوشگلم رو دوختم. تعطیلات هم رفتیم دیدن مامان و بابای همسری. جمعه و همسری هم هم همون روز منو سپرد به مامانم و خودش رفت ماموریت. توی اتاق من دارم گریه می کنم میگه گوبولی جونم 2-3 روزه بر می گردم بابای همسری از پارچه شلواریش خیلی خوشش اومد. برای مامانش هم یه بلوز خریدم که خیلی خوشش اومد تا اطلاع ثانوی از دکتر هم خبری نیست. از برنامه درسی هم دو هفته ای عقبم. اوایل دی ماه یه عروسی دعوت داریم (تهران) از طرف خانواده همسری . اونجا رفته بودیم همه اونا غر غر می کردن که توی زمستون مگه عروسی میگیرن. ما نمی تونیم بیاییم سختمونه سرده مدرسه داریم کارمندیم. یادآوری میکنم که عروسی ما رو انداختن روز وسط زمستون. هرچی من خودم رو پاره کردم که بندازیم توی تابستون یا حداقل بهار. قبول نکردن. توی 4 ماه که یه ماهش ماه رمض ان هم بود خانواده من وسیله خونه منو درست کردن. (جها زمو دیگه) با اون مریضی بابا و شرایطی که اون سال ما داشتیم واقعاً خاطره تلخی برام مونده. از اون سال به بعد دیگه هیچ وقت سرما رو دوست ندارم. امسال هم که ..... یه شعری "م ه د ی- س ه ی ل ی" داره که میگه "عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم همان ....." خیلی دارم دنبالش میگردم. پیداش نمی کنم. اگه کسی می تونه راهنماییم کنه. لُفاً لُفاً امروز روز دختران هست! من دلم کیک تولد می خواد
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ملاصدرا می گوید: خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود یتیمان را پدر می شود و مادر محتاجان برادری را برادر می شود عقیمان را طفل می شود نا امیدان را امید می شود گمگشتگان را راه می شود در تاریکی ماندگان را نور می شود رزمندگان را شمشیر می شود پیران را عصا می شود محتاجان به عشق را عشق می شود خداوند همه چیز می شود همه کس را ... به شرط اعتقاد، به شرط پاکی دل، به شرط طهارت روح، به شرط پرهیز از معامله با ابلیس بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها ..... چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند. و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند ... مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟؟؟ هفته گذشته به شدت مریض بودم. به دنبال من هم همسری سرما خورد. هرچی می گم بیا بریم دکتر. می گه نه نمی آم. می گم چرا؟ میگه این چند وقته خیلی رفتم دکتر خسته شدم از هرچی دکتره بدم می آد. اما بالاخره بردمش دکتر 2 تا آمپول براش نوشت که هنوزم که هنوزه میگه جاش درد می کنه. امان از روزی که این مردا مریض بشن. آخی این همسری من هر وقت مریض میشه مثل این بچه ها سرشو می ذاره روی بالش و هی آه می کشه این روزا برنامه هامون تداخل پیدا کرده. 1- باید بریم مسافرت یه سر به بابا و مامان همسری بزنیم (در تعطیلات آخر این هفته) 2- همسری باید دوباره بره ماموریت! 3- یه پارچه خریدم بریدم که مانتو بدوزم. هنوز نصفه نیمه است. 4- روز پدر و مادر برای مامان و بابای همسری چیزی نفرستادیم باید یه چیزی براشون بخریم. (یه پارچه خریدم برای بابای همسری خیاطان میگن که این اندازش نمیشه. کوتاه میشه. 20/1 برای یه مرد قد بلند کمه؟) اما برای مامانش چیزی نخریدم هنوز. آخه سایزش خیلی کوچیکه! این هم یه معضل مهمیه! البته اگه بری توی بطنش می فهمی. 5- از همه بدتر دنبال دکتر هم هستیم. 6- درسامو نخوندم. هنوز. خلاصه به یه مدیر برنامه احتیاج داریم. کسی سراغ نداره؟؟؟ یه دکتر رفتیم خیلی قشنگ برای من و همسری صحبت کرد. دلم شدسته شدسته.
پی نوشت (1) - سردمه. نیمه دوم سال من تماماً سردمه. دستام و پاهام و نوک بینیم. پی نوشت (2) - داغونم. درب و داغونم. (اینو چه جوری می نویسن؟) |
|||||
|
|||||