تبليغاتX
Lilypie First Birthday tickers goboliman
خداوندا ؛ تو راه سبز ايمان را نشانم ده. تو ذكرت را عطايم كن كه با يادت دلم آرامشی گیرد

مشهد جاتون خالی بود. تمامتون رو دعا کردم (اگه قابل باشم).

رتبه پسر داداشیم سه رقمی شده. یه مهندس به مهندس های فامیلمون اضافه شد. قربونش برم مثل گل می مونه. تازه یه دکترم به فامیلمون اضافه شد (پسرداییمه دیگه) . از امتحان کنکور به این ور پسرداییم 7 کیلو اضافه وزن داشته.  عید که دیدمش نشناختمش. انقدر که لاغر شده بود. عوضش حالا مزد زحمتاشو گرفت. خدایا هم بچه ها و پدر مادرهاشون رو به آرزوهاشن برسون.  

گوبولی: یعنی می شه ما هم یه روز بچمون دانشگاه قبول بشه؟

همسری:تو حالا بذار بیاد. 

گوبولی: خوب حالا اسمشو چی بذاریم.

همسری: اسم چی رو؟

گوبولی: نی نی مونو دیگه.

همسری:

گوبولی: حالا، ما که خونمون جای وسیله بچه نداریم. تختشو کجا بذاریم؟

همسری:     

گوبولی: چرا نگاه می کنی؟ اصلاً می خوای بی خیال نی نی بشیم.

همسری: گوبولی منو کشتی. اونوقته که دیگه توی خونه میذاره دنبال من.   

پی نوشت (1): رئیس من داره می ره ماموریت تا دو هفته.

پی نوشت (2): برای روز پدر هم برای همسری یه کمربند خریدیم. (آخه با خودش بودم توی مشهد با هزارتا تهدید از چرم مشهد بالاخره خرید.  خودشم پولشو داد )
+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/13ساعت   توسط گوبولی  | 

چهارشنبه 27/4/1386 وقتی رفتم خونه دیدم که همسری برگشته......

پنجشنبه و جمعه هم که سرمون به عروسی گرم بود و در جوار همسری. 

همسری رو با خودمون می بریم مشهد و بدین ترتیب ماه عسل ما آغاز می شود.

سوغاتی هم فقط خوراکی دریافت کردیدم و البته با چند عدد خمیر دندون کوچولو . همسری میگه دیدم تو از چیزای کوچیک خوشت میاد منم اینارو از هتل آوردم. تازه خودم سه روز مسواک نزدم تا اینها پس انداز شد برای گوبولیم. (همسری همیشه به من می گه "گوبولی". برای همین اسم وبم رو گذاشتم گوبولی!)

چشموتون روز بد نبینه همسری انگار از توی گالن قیر آوردن بیرون. اونقدر سیاه شده بود که نگو و نپرس. تا امروز هم مرتباً مثل مار پوست میده. و از این بابت خوشحاله  چون کندن اونا باعث سرگرمیش میشه. البته با جیغ من (آخه میریزه توی خونه و منم بدم میاد) دنبال سرگرمی های دیگش میره!

شنبه روز پدره ممکنه من نتونم اینجا بنویسم. نه حتماً نمی تونم بنویسم چون مشهدم دیگه. بابای خوبم که دلم برات به اندازه تمام دنیا تنگ شده. تو که خدا اونقدر دوستت داشت که پاک و ساده رفتی پیشش، برای من و خواهرهام و برادرم دعا کن. دعا کن که به آرزوهامون برسیم. بابایی مهربونم که محبتت رو توی قلبم با هیچ آدم دیگه ای تقسیم نمی کنم، آرزو می کنم همیشه با حضرت علی (ع) همنشین باشی. آمین. بابای همسری روز شما رو مبارک باشه. مهربونی هاتون یه جای دیگه تو دلمون باز کرده؛ همیشه دوستتون داریم.

قند عسل، کشمش من، گردوی من، پسته من (آجیل من)، تپلی من، روز شما هم مبارک باشه. ولی شما که هنوز پدر نشدی که. اگه قول بدی که به قولت عمل کنی سعی می کنم سال دیگه پدر بشی! آخه همسری قول داده اگه من براش نی نی بیارم برام از اون بادکنهایی که درب ورودی فروشگاه شهروند آرژانتینه می خره.

 

پی نوشت (1): هر وقت حرف "نی نی دار شدن" میاد می ترسم. اضطراب پیدا می کنم. خدایا خودت کمکمون کن. خدایا اگر شایسته این هستیم که یه آدم مفید به دنیا اضافه کنیم، این آرزوی مارو برآورده کن. خدایا اگه به ما می خوای نی نی بدی سالمش رو بده و این قدرت رو به ما بده تا بتوینم از عهدش بر بیاییم. خدای دریاب که می توانی.  

 

پی نوشت (2): آخی چقدر دلم برای مداد رنگی های دوران دبستان تنگ شده. چرا؟ نمی دونم.  

 

پی نوشت (3): آخ جون توی مشهد تا جون دارم گریه می کنم. کسی هم بهم گیر نمیده. (همسری خیلی ناراحت میشه وقتی من گریه می کنم. برای همینم همیشه یه بغضی توی دلم دارم که توی این روزها که روز پدره و به سالگرد فوت بابا داریم نزدیک می شیم، داره روی دلم سنگینی می کنه.) 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/02ساعت   توسط گوبولی  | 

 

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس