|
خداوندا ؛ تو راه سبز ايمان را نشانم ده. تو ذكرت را عطايم كن كه با يادت دلم آرامشی گیرد
|
|
|
|
||||
|
حضرت زهرا دلش از یاس بود دانه های اشکش از الماس بود شهادت حضرت زهرا (س) تسلیت باد. خدایا میشه سال دیگه این موقع ما توی بقیع باشیم؟ ما قدم اول رو برداشتیم. خودت بطلب. |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
توی هفته ای که گذشت هیچ اتفاق خاصی خدارو شکر نیافتاد. اما دوتا . نه سه تا عروسی می خواهیم دعوت بشیم. یکی از دوست های همسری هم به جمع مرغ ها پیوست. دیگه اینکه خیلی حالم بد بود. همش بیحال بودم و دلم ضعف می رفت. و حالت غش داشتم. عصرها که خونه می رفتم هندوانه ای که بابای همسری برآمون آورده بود رو تنهایی خوردم. دیروز با خواهری و بچه ها و باجناق عزیز (به قول همسری آی این دوتا باجناق Love ترکوندند!!!!!!!!!! آی ترکوندند!!!!!!!! این روزا دلم برای بابام تنگ شده. پ ن : آخی؛ بهار هم داره میره که ..... |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
شب روز اول (یکشنبه) ساعت 9 : خود شیرین بازی در آوردم زنگ زدم به مامان همسری تا ببینیم کی تهران می آیند مامان همسری : ما فردا صبح ساعت 5 راه می افتیم گوبولی : پس برای نهار منتظرتون هستیم. (حالا با هزارتا توروخدا.... ناراحت می شم مامان همسری : باشه. گوبولی : دوشنبه صبح ساعت 7: همسری : مگه تو نهار مهمون نداری تا لنگ ظهر می خوابی؟ گوبولی : ............ (این یعنی ما داریم می دویم برای تهیه نهار و تمیز کردن خانه قبل از ساعت 12 ظهر ) . . . شام : دعوت به منزل داداشی نهار فردا ظهر : دعوت به منزل مامانی شام فردا شب: نون و پنیر و ..... (آخه مامان باردار وب منو می خونند دلشون می خواد چهارشنبه : سرکار شب : مهمون خونه عمه همسری نهار فرداش : مهمون خونه برادر همسری شام : مهمون خونه اون یکی عمه همسری هدف از این برنامه ریزی چی بود؟ اینکه به مدت چند روز آشپزخانه ما تعطیل بود و ما در جوار خانواده همسری به مهمانی و دید و بازدید. رفیتم. اینو بگم که اگه یه روزی همسری بیاد خونه و ببینه که آشپزخانه ما فعال نیست و اجاق گاز آتیشی نیست خودش آتیشی میشه. اما این چند روزه خوب دیگه ..... بابایی ...... و مامانی و ..... آخی جمعه صبح هم مسافرها رفتند. دلم براشون تنگیده شده. خیلی خود شیرینم. اما جدی میگم. خداییش خیلی مامان و بابای خوبی داره این همسری ما. مثل خودش مهربون و دوست داشتنی اند.
راستی چه جوری میشه این شکلک ها رو زیاد کرد که دیگه من نخوام این همه پانتومیم براتون انجام بدم |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دیروز ساعت 5 بعدازظهر زنگ زدم به همسری: من:چه ساعتی پرواز داری؟ همسری: ساعت 8:45 شب . رسیدم زنگ می زنم. من : پس من میام خونه تو هم بیا همسری : باشه .
از خونه مامانی رفتم خونمون ساعت 9:56- دررری دررری دررری (صدای زنگ تلفنمونه) من : سلام رسیدی همسری : آره دارم میام من : شام خوردی؟ همسری : نه ولی شام نمی خورم. من : خوب پس خدافظ تلفن رو قطع کردم و .... توپس توپس توپس توپس توپس توپس توپس توپس (این صدای قلب منه دیگه)
دقیقاً همون صداییه که اولین روزی که دیدمش و داشت مخ من رو می کوبید توی قلبم به صدا در اومد. ساعت 10:50 دینگ دینگ دینگ ( این صدای زنگ خونمونه) من : بله؟ همسری : بازکن دیگه؟ .................................. (ممکنه زیر 18 سال این وب رو بخونه بد آموزی داشته باشه) حالا همسری چی سوغاتی آورد؟ همسری: این ارده خیلی خوشمزه است اونجا بهمون دادند. باقلوای بزرگ خریدم که خیلی دوست دارم. پشمک خیلی خوشمزه است. می خواستم لباس محلی بخرم جمعه تعطیل بوده. اینم تغدیه ای که توی هواپیما به جای شام بهمون دادند. همین دیگه بازم می خوام؟ چه پر توقع !!!!!!!!!!!!!!!! ساعت 11:20 همسری : خُرررررر پفففففففففف خوابه پ ن (1) : همسری با وجود اینکه رژیم هم بود اما شام هم خورد. پ ن (2) : فهمیدید همسری کجا رفته بود؟ پ ن (3) : به قول مامانی؛ سفر همه مسافرها بی خطر باشه. انشاء ا.. |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
چه تنگنای سختی است! یک انسان یا باید بماند یا باید برود . واین هردو اکنون برایم از معنی تهی شده است ودریغ که راه سومی نیست. (دکتر علی شریعتی) سلام دوستای عزیزم. نه خیلی خیلی عزیزم. خیلی دوست دارم زود به زود بنویسم. اما نمی دونم چرا روزانه وقت کم میارم مدتیه یه سئوال برام پیش اومده که جوابش برام خیلی مهمه. از هر کسی که می پرسم جوابش قانعم نمی کنه حالا چرا نمی دونم سئواله اینه: چرا آدمم ها باید بچه بیارند ما قصد داریم امسال یه نی نی بیاریم از اون بالا بالاها. البته هنوز تلاش نکردیم اما دلم می خواد بیشتر فکر کنم راهنمایی بودم همه می پرسیدند: می خواهی چه رشته ای بری؟ دبیرستان بودم همه می پرسیدند: کی دانشگاه می ری؟ دانشگاهی بودم همه می پرسیدند: بسلامتی کی ازدواج می کنی؟ ازدواج کردم همه می پرسیدند: کی بچه داری می آری؟ داره دیر می شه؟ حتماً وقتی بچه بیاریم می پرسند براش برادر یا خواهر بیارید دیگه؟ و در نهایت می پرسند کی فوت می کنید . . . خیلی به نوشته هایی که مامان و باباها برای نی نی هاشون نوشتند سر می زنم و می خونمشون. حتی بهشون هم تبریک می گم اصلاً این شوق و اشتیاق برای من و توی وجود من نیست وقتی این سئوال رو از کسی می پرسم، قیافشون چرا اینجوری میشه دوستای خوبی که در این مدت با شما آشنا شدم. حداقل شما بهم کمک کنید تا با این دودلی (نمی دونم چی حسیه) کنار بیام قبلاْ از همیاری و همفکری شما ممنونم
* همسری قراره بره ماموریت. خدا جون به خودت سپردمش.
|
|||||
|
|||||