تبليغاتX
Lilypie First Birthday tickers goboliman
خداوندا ؛ تو راه سبز ايمان را نشانم ده. تو ذكرت را عطايم كن كه با يادت دلم آرامشی گیرد

حضرت زهرا دلش از یاس بود                  دانه های اشکش از الماس بود

شهادت حضرت زهرا (س) تسلیت باد.

 خدایا میشه سال دیگه این موقع ما توی بقیع باشیم؟ ما قدم اول رو برداشتیم. خودت بطلب.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/03/28ساعت   توسط گوبولی  | 

توی هفته ای که گذشت هیچ اتفاق خاصی خدارو شکر نیافتاد.

اما دوتا . نه سه تا عروسی می خواهیم دعوت بشیم. (آخه هنوز دعوتمون نکردند. که....)

یکی از دوست های همسری هم به جمع مرغ ها پیوست. آخی اونقدر کوچوله که آدم دلش براش می سوزه. خداکنه خانمش گُنده نباشه.

دیگه اینکه خیلی حالم بد بود. همش بیحال بودم و دلم ضعف می رفت. و حالت غش داشتم. عصرها که خونه می رفتم هندوانه ای که بابای همسری برآمون آورده بود رو تنهایی خوردم. اونقدر بزرگ بود که توی سینک جا نمی شد که بشورمش. (مقیاس جهت نشان دادن بزرگی هندوانه)

دیروز با خواهری و بچه ها و باجناق عزیز (به قول همسری) رفتیم پارک.

 آی این دوتا باجناق Love ترکوندند!!!!!!!!!!  آی ترکوندند!!!!!!!!

این روزا دلم برای بابام تنگ شده. خیلی هم تنگ شده. همیشه بیادش هستم. اما یه وقتهایی دلم ضعف میره که دوباره یک ساعت باهاش باشم. خیلی دلم می خواست الان می دید که الان دخترش از زندگیش راضیه. اما حالا نیستش. آهای اونهای که پدر و مادرتون زنده هستند، قدرشون رو بدونید. دیگه هیچ کس به پاکی اونها پیدا نمیشه. عوضش مامان گلم  که الهی؛ سایه اش هزاران سال بالای سرم باشه. با یه دنیا خوبی در کنارمه. خدا کنه بتونم زحماتشو جبران کنم (می دونم که نمی تونم)

 

پ ن : آخی؛ بهار هم داره میره که .....  

+ نوشته شده در  شنبه 1386/03/26ساعت   توسط گوبولی  | 

شب روز اول (یکشنبه) ساعت 9 :

خود شیرین بازی در آوردم زنگ زدم به مامان همسری تا ببینیم کی تهران می آیند

مامان همسری : ما فردا صبح ساعت 5 راه می افتیم

گوبولی : پس برای نهار منتظرتون هستیم.

(حالا با هزارتا توروخدا.... ناراحت می شم)  

مامان همسری : باشه.

گوبولی :

دوشنبه صبح ساعت 7:

همسری : مگه تو نهار مهمون نداری تا لنگ ظهر می خوابی؟

گوبولی : ............ (این یعنی ما داریم می دویم برای تهیه نهار و تمیز کردن خانه قبل از ساعت 12 ظهر )

.

.

.

شام : دعوت به منزل داداشی

نهار فردا ظهر : دعوت به منزل مامانی

شام فردا شب: نون و پنیر و ..... (آخه مامان باردار وب منو می خونند دلشون می خواد)

چهارشنبه : سرکار

شب : مهمون خونه عمه همسری

نهار فرداش : مهمون خونه برادر همسری

شام : مهمون خونه اون یکی عمه همسری  

هدف از این برنامه ریزی چی بود؟ اینکه به مدت چند روز آشپزخانه ما تعطیل بود و ما در جوار خانواده همسری به مهمانی و دید و بازدید. رفیتم. اینو بگم که اگه یه روزی همسری بیاد خونه و ببینه که آشپزخانه ما فعال نیست و اجاق گاز آتیشی نیست خودش آتیشی میشه. اما این چند روزه خوب دیگه ..... بابایی ...... و مامانی و .....

آخی جمعه صبح هم مسافرها رفتند. دلم براشون تنگیده شده.

خیلی خود شیرینم. نه؟

 اما جدی میگم. خداییش خیلی مامان و بابای خوبی داره این همسری ما. مثل خودش مهربون و دوست داشتنی اند.

 برای همه آدم های خوب و عزیز.

 برای همه وجودم.

 

راستی چه جوری میشه این شکلک ها رو زیاد کرد که دیگه من نخوام این همه پانتومیم براتون انجام بدم

+ نوشته شده در  شنبه 1386/03/19ساعت   توسط گوبولی  | 

دوستای گلم که به من در نبود همسری دل داری دادید.سلام 

 

دیروز ساعت 5 بعدازظهر زنگ زدم به همسری:

من:چه ساعتی پرواز داری؟

همسری: ساعت 8:45 شب . رسیدم زنگ می زنم.

من : پس من میام خونه تو هم بیا

همسری : باشه .

 

از خونه مامانی رفتم خونمون

 

ساعت 9:56- دررری دررری دررری (صدای زنگ تلفنمونه)

من : سلام رسیدی

همسری : آره دارم میام

من : شام خوردی؟

همسری : نه ولی شام نمی خورم.

من : خوب پس خدافظ

تلفن رو قطع کردم و ....

توپس توپس توپس توپس توپس توپس توپس توپس (این صدای قلب منه دیگه)

 دقیقاً همون صداییه که اولین روزی که دیدمش و داشت مخ من رو می کوبید توی قلبم به صدا در اومد.

 

ساعت 10:50

دینگ دینگ دینگ  ( این صدای زنگ خونمونه)

من : بله؟

همسری : بازکن دیگه؟

.................................. (ممکنه زیر 18 سال این وب رو بخونه بد آموزی داشته باشه)

 

حالا همسری چی سوغاتی آورد؟

همسری:

این ارده خیلی خوشمزه است اونجا بهمون دادند.

باقلوای بزرگ خریدم که خیلی دوست دارم.

 پشمک خیلی خوشمزه است.

می خواستم لباس محلی بخرم جمعه تعطیل بوده.

اینم تغدیه ای که توی هواپیما به جای شام بهمون دادند.

 

همین دیگه بازم می خوام؟ چه پر توقع !!!!!!!!!!!!!!!!

 

ساعت 11:20 همسری : خُرررررر پفففففففففف

خوابه

 

پ ن (1) : همسری با وجود اینکه رژیم هم بود اما شام هم خورد.

پ ن (2) : فهمیدید همسری کجا رفته بود؟

پ ن (3) : به قول مامانی؛ سفر همه مسافرها بی خطر باشه. انشاء ا..

 

تا سفر بعدی همسری خدا نگهدار.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/03/12ساعت   توسط گوبولی  | 

چه تنگنای سختی است! یک انسان یا باید بماند یا باید برود . واین هردو اکنون برایم از معنی تهی شده است ودریغ که راه سومی نیست.                                (دکتر علی شریعتی)

 

سلام دوستای عزیزم. نه خیلی خیلی عزیزم. 

خیلی دوست دارم زود به زود بنویسم. اما نمی دونم چرا روزانه وقت کم میارم

مدتیه یه سئوال برام پیش اومده که جوابش برام خیلی مهمه. از هر کسی که می پرسم

جوابش قانعم نمی کنه حالا چرا نمی دونم

سئواله اینه:

چرا آدمم ها باید بچه بیارند یا اصلاً چرا ما باید بچه دار بشیم حالا هم بچه آوردیم. بعدش چی نمی گم بچه بده یا خوبه. نه می خوام بدونم فلسفه بچه آوردن چیه

ما قصد داریم امسال یه نی نی بیاریم از اون بالا بالاها. البته هنوز تلاش نکردیم اما توی برنامه های امسالمون گذاشتیم که ....

اما دلم می خواد بیشتر فکر کنم

راهنمایی بودم همه می پرسیدند: می خواهی چه رشته ای بری؟

دبیرستان بودم همه می پرسیدند: کی دانشگاه می ری؟

دانشگاهی بودم همه می پرسیدند: بسلامتی کی ازدواج می کنی؟

ازدواج کردم همه می پرسیدند: کی بچه داری می آری؟ داره دیر می شه؟

حتماً وقتی بچه بیاریم می پرسند براش برادر یا خواهر بیارید دیگه؟ و در نهایت می پرسند کی فوت می کنید

.

.

.

خیلی به نوشته هایی که مامان و باباها برای نی نی هاشون نوشتند سر می زنم و می خونمشون. حتی بهشون هم تبریک می گم  اما بعدش فکر می کنم که چرا

اصلاً این شوق و اشتیاق برای من و توی وجود من نیست همسری هم که ماشاا... خدای احساس در مورد نی نی

وقتی این سئوال رو از کسی می پرسم، قیافشون چرا اینجوری میشه

دوستای خوبی که در این مدت با شما آشنا شدم. حداقل شما بهم کمک کنید تا با این دودلی (نمی دونم چی حسیه) کنار بیام

قبلاْ از همیاری و همفکری شما ممنونم

 

* همسری قراره بره ماموریت.  این اولین باره بعد از ازدواجمون از هم دور  می شیم. وای گریه ام می گیره. کاش می شد منم باهاش می رفتم. دلم براش تنگ میشه.  

خدا جون به خودت سپردمش. 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/03/05ساعت   توسط گوبولی  | 

 

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس