تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickers CafeMom Tickers goboliman

goboliman

خداوندا ؛ تو راه سبز ايمان را نشانم ده. تو ذكرت را عطايم كن كه با يادت دلم آرامشی گیرد

تولد گل پسری

گل پسرم

عزیزکم

سه سال و یک روزگیت مبارک .....

دوستت داریم خیلی خیلی زیاد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/10/27ساعت   توسط گوبولی  | 

نوه دومی خانواده!

- خبر دار شدیم که خواهر شوشو نی نی دار شد! و پسری ما شد نوه اولی آخی نی نی کوچولو!! داره میاد.....

- پسری: مامانم..... (می بینه جوابشو نمی دم) خاله مرجان! ( به من میگه خاله مرجان.. یعنی من خاله اش شدم!!)

- جانم....

- بیا با هم بریم گگم (قدم) بزنیم.....

- مامانم... عاشقمی (عاشقتم!!)

+ نوشته شده در  شنبه 1390/10/03ساعت   توسط گوبولی  | 

روزانه

- بعد از یک روز کاری سخت!!! شب وقت خواب... با پسری داریم آماده میشیم که بخوابیم.... دست در دست هم...

پسری: مامان تو سر کار نرو.... من دوس دارم.... پیش من بمون..... خونه نی نی ها (مهد کودک) نرم.... دو سه دو سه دوس دارم تو رو (من تورو خیلی دوست دارم).... بابا جون هم دو سه دوس دارم......

من: گریه ام می گیره

پسری: تو گریه نکن. من دو.. سه دو ..سه دوس دارم.

این اولین دردلی بود که پسرم با من کرد!!! خدایا دارم می ترکم از دیشب تا الان...

- پسری: دو سال و یازده ماه و شش روز دارد.

- توی وبلاگ های دوستانی که پرشین بلاگ  هستند و رمز دارن نمی تونم پیام بذارم چرا؟؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/09/01ساعت   توسط گوبولی  | 

پسرمون بزرگ شده!

سلام

بعد از چندین ماه اومدم. اولا که خیلی خیلی ممنون که به یادم بودین. ثانیا که محل کارم عوض شده بود و تا بخوام خودم رو با جای جدید هماهنگ کنم زمان برد و طولانی شد. البته همون جای قبلی هستم اما پست سازمانیم تغییر کرده.

پسرمون بزرگ شده...خلاصه بگم:

اردیبهشت ماه ترک کرد.... شیشه خوردن رو

مرداد ماه ترک کرد... مامانی مهروبونش رو و راهی مهدکودک شد

مهر ماه هم ترک کرد.... پوشکش رو. و با ورود به مهدکودک هم حرف زدنش بسیار بسیار روان شده!

خوشبختانه مهدکودک مشکل نداره. (حالا چشمش نزنم) و محیطش رو دوست داره....

دوستتون دارم.... تک تک می خونمتون.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/08/18ساعت   توسط گوبولی  | 

ماهي كه گذشت

(پسري يك سال و ده ماه و بيت و پنج روز دارد)

ماهي كه گذشت:

- تولد همسري به خوبي برگزار شد. به طور خيلي خيلي تابلويي سورپرايز شد!

- ماه گذشته با سفر به سرزمين پدري كلي خوش گذرونديم. اما شبي كه مي خواستيم برگرديم پسري با تب بالا بيدار شد و شروع كرد به گريه كردن. سريع تب بُر دادم و پاشويه اش كردم تا رسيديم به تهران سه روز باز هم تب داشت بعد از اون هم گلوي مبارك چرك كردن و يك هفته علاوه بر معضل داروي خوروندن با نخوردن غذاي پسري همراه بوديم. روزي مي شد كه فقط و فقط شير مي خورد. تا بالاخره از اون بحران مريضي خلاص شديم و كمي، فقط كمكي به غذا خوردن افتاده!

- تازگي ها براش سمبوسه درست مي كنم با نان لواش خيلي خيلي دوست داره. (كلا غذاهاي انگشتي دوست داره مثل كتلت، سيب زميني).... بگيره دستش و راه بره. نمي دونم اگر اينجوري غذا بخوره بعدا براش عادت نمي شه؟ البته خونه مامانم از دست اون مي خوره اما خونه خودمون نه....

- اين روزها بزرگترين معضل ما با پسري جدا شدن من و اون هست اون هم صبح ها!!! ديشب با هم ديگه (من و همسري) چند تا جمله گفتيم كه پسري نبايد صبح ها گريه كنه مامانش بره دانشگاه برگرده بعد با هم برگرديم خونمون توي راه پُ (پليس به گويش پسري) ببينيم. اِسيِين (اسم صاحب سوپري سركوچمونه) شير بخريم. اَنور (انگور) ببينيم. بعد بيام خونه....... اما پسري با ما قهر كرد و ديگه تا وقت خواب با ما حرف نزد.

بند بند وجودم پاره ميشه وقتي اونجور پشت سر من گريه مي كنه. نمي دونم چه كار كنم.

- اسباب بازي مورد علاقه پسري تا به امروز ماشين پليسه و بس!!!

- به گويش خودش چيزهايي رو ميگه مثلا:

مونو-------------- اسم خاله بزرگش

پُ --------------- پليس

اَنور -------------- انگور

آبو -------------- آبي

اِسيِين------------ حسين

موز ------------- موز

سِبيل ----------- سيبيل

مامان------------ مامان و هرچي خانمه! و بابا وقتي كه مامان و بابا قاطي ميكنه!

بابا ------------- بابا و هرچي آقاهه!

مِشين ---------- بشين

چرخ ----------- هر جسم دوار و دايره شكل

عِبِ ----------- عيبه!!

- ما هنوز موفق به عکاسی رفتن نشدیم!!! اومديم بارو بنديل جمع كنيم... رفتيم مسافرت بعد از اون هم لپ هاي پسري آب شد. حالا هم خاله جونش چنان موهاشو كوتاه كرده كه انگار قراره بچم بره سربازی. ما هم فعلا منتظر در اومدن موهاي پسري هستيم.....

- اين روزها محل كارم خيلي اوضاع نابساماني داره. برام دعا كنيد هرچي به صلاح منه همون برام اتفاق بيافته.

- اين روزها عجيب بهم ريخته ام. همش فكر مي كنم يه كاري بايد انجام مي دادم اما انجام ندادم. يه چيزي كم دارم.

+ نوشته شده در  شنبه 1389/09/20ساعت   توسط گوبولی  | 

تولدت مبارک

- پسر ما در تولد ۳۷ سالگی باباییش در حالیکه به باباش میگه مامان.... یک سال و نه ماه و ده روز دارد.

امروز قراره برای همسری تولدت مخفیانه بگیریم. خونه مامانم. ببینم موفق می شم یا نه!!

- پسری کتاب گربه من ناز نازیه را خوش برای خودش ورق میرنه و می خونه!

- پسری علاقه بسیار بسیار شدیدی به دیدن فیلم تولدهای گذشته دختر خاله هاش و پسرداییش داره. البته در موبایل. طوری به صفحه نگاه می کنه که چشماش اشک می کنه. ( این موضوع دیگه داره نگران کننده میشه)

- هنوز درگیر دندان در آوردن هست. و شبها بی خواب.

- هنوز موفق به عکاسی رفتن نشدیم!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/08/04ساعت   توسط گوبولی  | 

مامان... بابا ....

چند وقت پیش یه کلیپ کارتونی خواهرم نشونم داد که یه سره پشت سر مامانش ایستاده و مرتب داد میزنه:

- ماما... ماما ... مام....مام...ماما..مام.... مام....

بعد مامانش یکدفعه داد میزنه:

- وات؟ (کیبوردم انگلیسی نمی نویسه!)

اون با صدای آروم میگه:

- هاییی!

دیروز این اتفاق برای من و بابایی افتاد. و بازی ما شد تا آخر شب!!

* برای اولین بار مامان و بابا به صورت کامل و با هدف از زبان پسری جاری شد!

پسر مهربونم حرف زدنت مبارکه

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/07/11ساعت   توسط گوبولی  | 

این روزها...

- پسري غذا نمي خوره! با اين كارش روح و جان ما رو خدشه دار ميكنه. اما دكترش براش وزنش مهمه كه اون هم روي مرز داره راه ميره!

- در وقت غذا خوردن با ديدن آب از خود بي خود ميشه و شروع به خودزني مي كنه با گرفتن ليوان آب و ريختن غذا داخل اون شروع به حليم درست كردن مي كنه! و با قاشق همش ميزنه!

- با وارد شدن به فصل سرما پسر ما هم عاشق آب بازي شده.

- واژگان قابل درك پسري شامل:

-         هاپ (با تشديد روي ه و پ) = آب

-         پُ = پليس (ماشين و انسان)

-         سيس = خيس

-         اُس = سس

-         بويو = برو

-         مان = انواع كلماتي كه داراي مان باشند مانند مامان و ...

-         با = انواع كلماتي كه داراي با باشند مانند بابا و ...

-         بوووده = بِده

-         مو = مو

هست. در غيراينصورت پانتوميم انجام ميده و بالاخره منظورشو تفهيم مي كنه!

- علاقه شديدي به ديدن فيلم هاي نوزاديش داره!

- از پارك رفتن فقط سرسره رو دوست داره. و دنبال پچه هاي بزرگتر از خودش دويدن و نگاه كردن اونها!

- اولين شهر بازي خودش رو تجربه كرد. كه متاسفانه براي سنش فقط يك قو در آب بود و ماشين سواري كه اون هم با كمك من و پدرش سوار شد. (اگر خواستيد بريد لباس گرم فراموش نشود و زودتر از ساعت 9 شب بريد)  

- به شدت از مو و پمپرزش متنفره!

- با يافتن كمي نخ شروع مي كنه به كشيدن آن بر روي صورت طرف مقابل (خانم ها درك مي كنن يعني چي)

- ديگه اينكه اين هفته دوباره به سرزمين پدري قراره سفر كنه.

- روزهاي تعطيل دلم وقت اضافه مي خواد. دلم كتاب خوندن خوابيده روي شكم و خوردن چاي داغ با شكلات مي خواد (بدون اينكه يكي بياد روي كمرت شيرجه بزنه يا صفحه دوم نشده خوابت ببره). دلم سشوار مو مي خواد. دلم مرتب كردن كشوي لباس هامو مي خواد. دلم ريختن وايتكس كف آشپزخونه و شستن سراميك ها با اون رو مي خواد. شستن سينك با رخشا، شستن شيسه ها با شيشه پاك كن. (به خاطر پسري نمي تونم اين كار رو انجام بدم)

اما وقتي مي بينم پسرم آرام توي تختش خوابيده دلم نمي خواد اين آرامشش رو به هم بزنم. بنابراين هيچي نمي خوام! حتي يك ساعت خواب عصرگاهي هم نمي خوام. شروع مي كنم غذاي مورد علاقه پسري رو پختن تا بعد از بيدار شدنش بخوره... خدايا به خاطر همه نعمت هات ممنون.  

- ديشب بعد از ماه ها پلاكي كه تولد پسري براش خريده بودم پيدا كردم.

- پسري يك سال و هشت ماه و شانزده روز دارد.

+ نوشته شده در  شنبه 1389/07/10ساعت   توسط گوبولی  | 

یک سال و شش ماه و یک روز

- سلام سلام

- روزهاي بهاري رفتند و روزهاي تابستوني اومدن. ما هم شاهد بزرگ شدن پسرمون هستيم...

- پسري گوشي من رو پرتاب كرده و پايه حافظه دستگاه شكسته و ديگه نمي تونم عكس بگيرم. دوربين هم فيلم برداريه و حمل كردنش سخته. اينه كه يك ماهي هست كه از پسري عكس ندارم. در راستای همین پرتاب شماره هام پریده. یکی از دوستان برام پیام داده بود. نمی دونم کی بود. لطفا خودش بگه...(ممنون که به یادم بودی)

- همسري در تدارك عوض كردن محل كارشه و سخت درگير اين مسئله شده. خدا كنه كاري رو پيدا كنه كه بتونه به خواسته هاش برسه.

- محل كارم خيلي خيلي كار دارم.

- پسري ماه پيش به سرزمين پدري سفر كرد. و حسابي آب بازي و حياط بازي كرد!

- پسري تازگي ها از كباب و كتلت خوشش آمده (خودم درست مي كنم) به اندازه 2 تا سكه!! در هر وعده غذايي مي خوره.

- پسري "نه" و "باي" و "ماي"  از اولين كلماتي هست به زبون جاري كرد.

- بعد از چندين ما تاخير بالاخره سه تا از دندانهاي تخت جيك زدند. البته الان 10 روزی است كه دارن

ميان ولی كاملا نيومدن بیرون!

- انگشتهاي دست ماماني براي خارش لثه هاش بهترين گزينه است. بميرم كه صبح تا بعدازظهر با خارش لثه هاي چه كار مي كنه. (تمام انگشتام درد مي كنه)

- طي ابلاغيه من به خاله جونهاي پسري همه خونه ماماني جمع مي شدن براي مراسم آرايش و پيرايش پسري. اما انگار این بار به آسانی بار اول نبوده.

- آخر هفته واکسن ۵/۱ سالگی پسری زده میشه. خدا به خیر کنه.

-  دلم برای وبلاگ خونی و گردش تنگ شده.

- شیرپروگرس به طرز وحشتناکی نایاب شده. ما خط قرمز رو آخر هفته می بینیم.

- پسری امروز یک سال و شش ماه و یک روز دارد!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/04/27ساعت   توسط گوبولی  | 

آرایشگاه

- آخر ماه فروردين مامان بزرگها و خاله هاي پدري پسري رفتن سفر كَربَلا و بدين ترتيب پسري يك هفته مهمان خاله جوناش و پرستارش بود.

 - از آنجايي كه پسر ما كچل بوده و هست! خدا رو شاكر بوديم كه پول آرايشگاه و از همه بدتر استرس اينكه چه گريه هايي از پسري نبينيم رو نداريم. اما با گذشت زمان موها كم كم رشد كردن و يكي بلند يكي كوتاه باعث بي نظمي و آلودگي تصويري نظاره گران پسري مي شد. تا اينكه.... توي همون يك هفته بالا يك روز خاله ها دست به كار ميشن و پسري رو روي ميز مي ذارن و خاله بزرگه كه ديپلم آرايشگاه سال 58 داره موهاي پسري رو كوتاه مي كنه! بدون كوچكترين دَرد و خونريزي و دَرگيري!! و اينگونه ما از اين استرس نجات پيدا كرديم.

- بعد از آمدن ماماني ها از سفر و كوتاه كردن موهاي پسري و البته گرفتن سوغاتي ها (كه خوشبختانه پوشاكي بود، گفتيم پسري رو ببريم آتليه عكس بندازيم كه ...

- پسري ابتدا استفراغ و سپس بيرون روي پيدا كرد و تمام رشته هامون پنبه شد و لپ پسري آب شد و لاغر و پروژه عكاسي هم به آينده موكول گرديد.

- توي همين اوضاع همسري هم سرما خورده و گلو درد و آلرژي فصلي با هم داره.

- الان هم ساعت به ساعت يكبار زنگ مي زنم خونه كه آيا بند آمد يا نه!!(شكم) يكبار هم زنگ مي زنم به همسري كه باز شد يا نه!! (گوش)

- دستتون درد نكنه كه دو روز ما رو تعطيل كرديد. نيازمندش بوديم شديد...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/02/20ساعت   توسط گوبولی  |