|
خداوندا ؛ تو راه سبز ايمان را نشانم ده. تو ذكرت را عطايم كن كه با يادت دلم آرامشی گیرد
|
|
|
|
||||
|
- اين روزا يه جورايي افتادم به شمارش معكوس براي دل كندن از پسري و رفتن سر كار!! اما هرچي فكرشو مي كنم چه جوري فكرم به جايي نمي رسه. پسرم دوست ندارم بذارمت و برم اما مجبورم يعني مجبوريم. هم من هم باباييت هم خود شما!! براي آينده ات براي تامين آسايشت. اگه اينجا نبوديم كار رو رها مي كردم و مي گفتم تا بزرگ شدن پسرم نمي رم بعدش دوباره كار پيدا مي كنم. اما متاسفانه(!) اينجا هستيم و رها كردن كار يعني بيكاري تا آخر عمر. پسرم دوست ندارم يه مامان افسرده داشته باشي كه فقط به فكر كلاسهاي متفرقه رفتن و مهموني هاي جورواجور رفتن باشه (جسارت نمي كنم. به كسي بر نخوره) از وقتي كه خونه خودمون رفتيم. همش اطرافيان ميگن چرا رفتي تو كه توي خونتون كاري نداري! اما دارم خيلي كار دارم ميخوام پسرم رو بزرگ كنم. اين كار كار كميه؟ مي خوام به خونم به زندگيم برسم. سخته. از صبح تا عصر با يه كوچولوي نق نقو سرو كله زدن سخته. اما خوب اينم براي خودش يه زندگيه. مگه اين طور نيست؟ پسرم منو ببخش. ما رو ببخش. برادر زادم كه ديگه حالا دانشگاهي شده ميگه از مهد كودك بدم مي اومد. بدترين روزهاي زندگيم بوده. تازه اون از دو سالگي مي رفته اونم فقط تا ظهر. حالا من با اين حرفا پسرم رو مي خوام بذارم مهد يه كوچولوي 6 ماهه. كاشكي مجبور نبودم. كاشكي. - يه روز با همسري رفتيم بيرون. همسري رفت برامون شيريني بخره. منو پسري اومديم از ماشين بيرون. ديدم چند قدم اونورتر چند تا پسرو دختر دارم به ماشينا روباان سَبز مي دن. گفتم برم براي پسرم هم بگيرم اين آقاهه سيدِ. تا رفتم جلو ديدم همشون حمله كردن طرف ما و يه رووبان به دستش بستن و يه بادكنك سَبز هم دادن دستش. اين پسر ما اينقدر ذوق اين بادكنك رو كرد كه نگو. و بدين ترتيب كوچولوي ما شد مُبلغ ميرِ حُسِين مووسووی! - پسري رو برديم براي چكاب ماهيانه. از وقتي وارد اتاق دكتر شديم من و همسري شكايت اين پسر رو كرديم تا آخر. اين دكتر بيچاره هم فقط ما دوتا رو نگاه مي كرد. پسري هم بغل باباييش آب دهانش و چشمش (سرما خورده) سرازير بود و داشت دستش رو تا مچ مي كرد توي دهنش. عين خيالش هم نبود!! حالا ما هي جزززز بزنيم. - دكتر براش غذا شروع كرده! حريره گوشت مرغ و برنج و هويج يا بِلدين مرغ و هويچ براي اين ماه. اينقدر خوشمزه مي خوره آدم دهنش آب مي افته. - پسري ياد گرفته كه خودش بغلته. با باباييش كه تشويقش مي كنيم گريه مي كنه. مي ترسه. - مرد كوچك ما بسيار بسيار ترسو تشريف داره. دكتر ميگه تحريك پذيريش بالاست دوباره براش كلسيم نوشته. - يه عكس مي ذارم (الان ندارم خونه مي ذارم) اگه گفتيد اين چيه!! - اجازه براي مسافرت چند روزه از طرف دكتر پسري صادر شد. به شرط بردن آب از تِهران يا استفاده از آب معدني و غذاي آماده! چند تا سوال: - از كجا بفهميم كه بلدين خريداري شده اصله و تقلبي نيست؟ - براي سوغاتي پدر و مادر همسري چي بگيرم روز پدر و مادر هم نزديكه؟ |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
- پارسال توي اين روز بود كه فهميدم يه جوونه توي دل من وجود داره. امسال همون جوونه اومده توي قلبم. براي هميشه. خدايا شكرت. (هميشه فكر مي كردم دوست داشتن فرزند براي آدم بعد از مدتي از روي عادَت مي شه.) - پسري ما رسماً شير من رو ديگه نخورد. به همين سادگي. (البته براي خودش. براي من كه شد يه گره توي گلوم براي هميشه! چون برام خيلي مهم بود. خيلي - واكسَن 4 ماهگي پسري رو زديم. خيلي گريه كرد. از مركز بِهداشت تا خونه هر چند دقيقه يكبار كه يادش مي افتاد دوباره گريه جانسوزشو سر ميداد. تب هم كرد. البته خفيف. - اين دست خوردن پسر ما شده يه مشكل حل نشدني. البته با آوردن دست به سمت بالا هرچي كه سر راهش هم باشه بالا مياد. از جمله لحاف، روسري، كتاب، اساب بازي و ... . از بس كه دستاشو خورده مثل وقتي كه زياد توي حمام هستي دستاش پير شده!!!!! - پسري ما ماشين سواري رو دوست نداره. اما عاشِق كالاسكه خودشه. البته آخر ماشين سواري ها خوابش مي بره!! - چند سوال: 1- شروع غذاي كمكي حتما بايد از پایان 6 ماهگي باشه؟ 2- بار اولي كه تب كرد (دوماهِگي) دكتري كه شبانه برديمش، مي گفت، گذاشتن دستمال مرطوب روي پيشوني و پا منسوخ شده. راست مي گفت؟؟؟ 3- براي درمان عرق سوزي زير گلو شما پيشنهادي داريد؟ |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
- پسري ما روز به روز بزرگتر ميشه و شيرين تر!! (مامانش نگه كي بگه؟؟) - پسري ما دوست داره روي پايهاي خودش بياسته. اين مي تونه براي آينده خوب باشه اما براي حالش به كمرش فشار نمي آره؟؟ - تا كم مياره دوتا دستاشو مي خوره. اين يعني اوج شادي و در عين حال قهر كه با من كسي بازي نمي كنه!! - به همه حتي غريبه ها وقتي كه باهاش حرف مي زنن مي خنده آرزوم اينه كه هميشه اينجور بمونه. بچه هايي رو كه با غريبه ها رابطه خوبي ندارن دوست ندارم! - از وقتي كه پسري شير منو نمي خوره. (فقط توي خواب مي خوره) با اينكه شير كمكي خوبي (به گفته دكترش و دوستان) بهش مي دم اما عذاب وجدان داره مي كشه منو. هركي كه بهم مي رسه اولين سوالش اينه : شير خودتو بهش مي دي؟؟ دلم مي خواد بميرم وقتي اين حرف رو مي شنوم. - فيش حجمون داره باطل مي شه. اما نه من و نه همسري دلمون نمي خواد تنها بريم و پسري رو جا بذاريم. بردنش هم توي گرماي اونجا بي رحميه. دعا كنيد راه حل بهتري پيدا كنيم. - خوش به حال ما به خاطر انتخاب شدنمون از طرف اين پسر. چي بهتر از اين؟؟ - پارسال اين ماه چه حالي داشتم. امسال چه حال!!! خدايا ممنون. - براي يه بيمار دعا كنيد. خيلي. خدا كمكش كنه اميدش نااميد نشه.
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
- پسر عسلی ما سه روز دیگه وارد ماه چهارم زندگیش می شه. کم کم داریم به زندگی عادی خودمون بر می گردیم. البته اینبار سه نفره. چه روزهای سختی رو پشت سر گذاشتیم. من و همسری و پسری!! استراحت مطلق... زایمان... زردی... بستری شدن پسری... شیر نخوردنش... دل درداش... ختنه کردنش.... عوض کردن شیرش... عوض کردن دکترش... واکسن دوماهگی.... برگشتن به خونه خودمون .... بعد از 6 ماه خانه داری و بچه داری کردن .... نرفتن خونه بابابزرگش.... عید دیدنی ها با یه نی نی کوچولو.... تب کردن شبانه پسر کوچولو..... همه و همه توی این چند وقت اتفاق افتاد. اونهایی که نی نی دارن می دونن که چی گفتم!! - دلم برای همتون تنگ شده بود. با این اینترت دیزلی خونه نمی تونستم براتون پیام بزارم(قسمت نظرات باز نمی شد. چرا؟ نمی دونم!!!) دلم برای شیلای یه ذره شده بود. برای سمیرا. برای مریسام. برای تمشکی. برای لیلی مامان آراز. خاطره. خانم خونه. دزیره. شیرین. صبا و ... (لیلا مامان مارتیا و ققنوس مامان محمد حسین رو همیشه بهشون مدیونم برای راهنمایی های خوبشون توی زمانی که واقعا بهشون احتیاج داشتم. ممنون) - از وقتی که نی نی دار شدم. 2 تا دعا ورد زبونمه. خدایا به همه زنها طعم مادری رو بچشان و خدایا هیچ مادری رو از دادن شیر به کوچولوش محروم نکن( هرچند می دونم که دومیش رو خدا دریغ نمیکنه این ما هستیم که دریغ می کنیم!!!!!) - چند روزی تا تموم شدن مرخصی میام سر کار. برای دست گرمی خوبه. امروز اولین روزه. تا الان که دلم داره می ترکه. یکی حرف بزنه زدم زیر گریه. خدایا کمکم کن. تازه الان پیش مامانمه. سه ماه دیگه مهد کودک. |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
- پسرک ما بالاخره 26 دی ماه بدنیا آمد و شد همه زندگی ما!! - یه دنیا حرف دارم. اما وقت هیچی! - از وقتی وارد اتاق عمل شدم. یه تغییر اساسی کردم. حتی چهره ام هم به نظر خودم فرق کرده. یعنی من مامان شدم؟؟؟ یه مامان واقعی؟؟؟ - نمی دونم چرا همش دلم می خواد گریه کنم. یعنی افسردگی بعد از زایمان اومده سراغم؟؟ - من خوشبختم به خاطر داشتن: مادرم و همسرم و پسرم و خانواده عزیزم. خدایا ممنون. - دوست داشتم پسرم فقط از شیرمن تغدیه کنه اما شیر کمکی هم می خوره. این مساله داره عذابم میده. |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
-تق!تق! =بله،بفرمایید! -سلام! =سلام عزیزم! -من حسابی گیج شدم...میتونی شما کمکم کنی؟! =خوش اومدی!بیا جلوتر یه ذره....نترس...!...هومممم...روی مچت نوشته مسافر 6 صبح ....باقطار "ناکجاآباد-زمین" اومدی. -زمین؟! =بله...زمین...میدونی کجا هستی؟! -والا می خواستم از یکی بپرسم.مثل اینکه شما میدونید. =خب...نه در حدی که فکر میکنی،ولی خیلی چیزا میدونم! این جهانیه که ما توش هستیم!
این هم جایی هست که ما روش وایسادیم
تو هم یه جایی تو دل این توپ آبی هستی! -عجب.....!چه قدر بزرگ!!!!!!من به این ریزی اومدم اینجا چی کار کنم آخه؟! =خیلی کارا.....به اندازه ی یک عمر وقت داری هر کاری دوست داری انجام بدی. -حالا اصلا من کی هستم؟! =این که کی باشی به خودت مربوطه!فعلا یه کوچولی نازنازی.حتی اسمت رو هم نمیدونم...من فقط تو رو به دنیا آوردم!یه دکتر ساده ام! ولی سعی کن یه پسر خوب و با ادب باشی!
-دکترجان من تو این دنیای بزرگ کجا باید برم؟چی کار کنم؟!...من می ترسم دکتر =هرجای دنیا میخوای برو...فقط مواظب باش که اینجا خیلی با جایی که بودی فرق داره...هم قشنگه ،هم زشت.اگه اونجا تک و تنها میشستی و چرت میزدی اینجا با هزار و یک جور آدم برخورد میکنی!بعضی ها دوستت میشن،بعضی هاشون هم دشمنت! راستی همیشه یادت باشه تو این سفر دو نفر هستند که همیشه میتونی بهشون اعتماد کنی...خیلی بهت کمک میکنند...خیلی مهربونند...قدرشون رو بدون! -کی هستند این دو نفر؟ =عجله نکن....اولین کسایی هستند که بعد از من می بینیشون. -پس رفتم ...چون دیگه طاقت موندن
ندارم
=برو....میدونم با دیدنشون اشک شوق میریزی...اون دو نفر هم همینطور....سفر به سلامت...
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
- سلام پسرم. خیلی وقت بود که دلم می خواست روزهای آخری که توی دلم هستی باهات حرف بزنم. البته توی دفترم برات خیلی نوشتم.... نه ماه با هم بودیم. من و تو!! و بابایی در کنارمون!! لحظه لحظه هایی که با هم خوشحال بودیم (مثل اون روزی که با هم جواب آزمایش رو گرفتیم.... روزی که صدای قلبت رو شنیدیم.... روزی که از سلامتیت مطمئن شدیم ... روزی که هفته 35 رو گذروندیم! و ....) یا روزهای پر استرس (مثل روزی که استراحت مطلق شدیم!! و 4 ماه مهمان مامانی شدن! ) حالت تهوع های روزانه تا حتی این روزهای آخر. پسرم.... امیدوارم توی خونه دلم توی این چند ماه خوش گذشته باشه! اینو بدون که من و بابایی همه تلاشمون رو کردیم.... برای سلامتی روحی و جسمی شما... پسرم.... پدرت آدم توداریه. اینو بارها بهت گفتم... اما توی این چند ماه نتوست جلوی خودش رو بگیره!!! چه جوریش رو دیگه خودت می دونی نه!!! چهار سال پیش توی همین روزها بود که من و بابایی زندگیمون رو شروع کردیم. امسال با هدیه ای که از طرف خدا برامون فرستاده می شه می خواهیم این مهربونی خدا رو جشن بگیریم. پسرم آرزوی ما سلامتی شماست. - دوستای گلم ممنون به خاطر همه محبتتون... به خاطر در اختیار گذاشتن تجربه هاتون..... ببخشید اگه این ماه های آخر براتون پیام نذاشتم. جبران می کنیم!! - با کمال شرمندگی اسم پسری اینجا اعلام نمیشه. |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
من از تاریخ ۳/۷/۸۷ استراحت مطلق شدم و به خونه مامان رفتم. ببخشید اگه دیر خبر دادم دلم براتون تنگ شده. اگر تونستم یهتون سر می زنم. برام دعا کنید خدا بهم صیر بده. پسری حالش خوبه. دلم به اندازه یه دنیا گرفته. به اینترنت دسترسی ندارم.می بوسمتون.
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
- اول هفته همسری رفت ماموریت به مدت 2 روز. حالا سرنوشت ما و نی نی تو دلی چی شد؟؟؟ شنبه صبح از خواب بیدار شدم صبحانه خوردم و رفتم محل کار. اونروز ساعت 9 باید کارت می زدیم. ساعت 9:30 دیدم که دلم داره ضعف میره. یه هلو خوردم دیدم نه بدنم هم یخ کرد. مثل مرده ها افتادم روی صندلی. قدرت برداشتن تلفن رو هم نداشتم. به زور یه لیوان آب قند خوردم و خوب شدم.... یه ربع بعد دوباره همون اتفاق افتاد... زنگ زدم به خواهرم. اونم به برادرم گفت و ایکی ثانیه خودشو رسوند و منو برد درمانگاه. حالا توی این فاصله این پسری هم از جاش تکون نمی خورد. من دیگه داشتم از ترس می مردم. نمی تونستم به برادرم هم چیزی بگم. خلاصه رفتیم و نشستیم توی نوبت.... همین که وارد اتاق دکتر شدم پسری چنان لگدی نثارم کرد که چند ثانیه بین در ایستادم!!!! دکتر فشارم رو گرفت. صدای قلب پسری رو شنید. برام سرم نوشت و چند تا آمپول و ما راهی تزریقات شدیم.... وبدین ترتیب ما برای چهارمین بار در این ماه به دکتر مراجعه کردیم!!!! حالا از اون روز همش صبح ها حالم بد می شه. یعنی هر آن احساس می کنم الانه که غش کنم. شما بگید که من چی کار کنم. حالت تهوع هم که نگو. هنوز تموم نشده. خاطره جون دیگه شما رکورد دار نیستی من تا 5 ماهگی هم حالم به هم می خوره. به قول یکی از دوستام بعضی وقتا فکر می کنم یعنی زندگی بدون حالت تهوع هم وجود داره!!! - همسری زنگ زده... صداش قطع و وصل می شه. بهش می گم یه ذره فشارم افتاده بود سرم زدم. می گه چی افتاده ... از کجا افتادی .... چیزیت نشده!!!!! - هم حقوق من و هم حقوق همسری به طرز باورنکردنی زیاد شده. باورنکردنی برای این می گم که اولا اصلا قرار نبود زیاد بشه. درثانی در یک ماه روی فیش حقوقی اومده بود که همش فکر می کردیم اشتباه شده!! اینا همش به خاطر گل وجود این پسری هاااا - این روزا سالگرد عقدمونه. اینقده خوشحالم. نمی دونم چرا!!! شبا تا زمان عروسیمون باهمسری می رفتیم بیرون توی سرما. (ماشین که نداشتیم) یه شب مامان کوکو سبزی درست کرده بود. منم با خودم بردم که بخوریم. تا رسیدیم جای دلخواهمون رو پیدا کردیم. انگار کوکوها رو از توی فریزر بیرون آورده بودیم!! اما اونقدر مزه داد. جاتون خالی. اون روزا وقتی همسری میومد دنبالم که بریم بیرون. خجالت می کشید بیاد بالا پیش مامانم و بابام. که منو با خودش ببره. گوشاش قرمز می شد!! |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
- یه مامان دیگه اومد توی گود. آقا مارتیای گل مامان لیلا اومده دنیا. الهی که هزارساله بشه این نورسیده. - معمولاً خانم های باردار تا قبل از ماه 8 ماهی یکبار میرن برای معاینه اما من توی این چند ماه ماهی دوبار یا حتی سه بار هم رفتم!!! - این چکاپ آخری که رفته بودم یه خانمه با من اومد داخل. دائم به منشی می گفت که من می خوام با همراهم برم داخل ولی اون قبول نمی کرد. تا اینکه با هم رفتیم داخل ..... منشی به دستیار خانم دکتر گفت اجازه می دید؟ اونم گفت نه.... با هم رفتیم توی اتاق معاینه من منتظر بودم که خانم دکتر بیاد صدای قلب نی نی رو بشنوم. اون خانمه هم که سنش حدودا 35-40 می خورد برگه آزمایشش رو نشون دستیار داد و گفت که من حامله ام. تا اون داشت وزن و فشارشش رو می گرفت اینجوری تعریف کرد: من یه غده توی معدم داشتم که بدخیم بوده. بعدش می خواستم عمل کنم که خدا تا قبل از عمل منو شفا داده. یعنی غده خود به خود از بین رفته..... 21 سال هم هست که ازدواج کردم اما بچه دار نمی شدم. تا اینکه توی مرداد ماه دیدم که سیکلَم عقب افتاده رفتم آزمایش دادم فهمیدم حامِلِه ام!!!! بعد رفتم سونو جوابشو برای شما آوردم اما انگار بزرگتر از سنشه!!! توی این موقع دکتر هم داشت به حرفاش گوش می کرد. اونو سونو کرد و بهش گفت خانم شما هفته 10 هستی.... گفت آخه سیکلَ من این توی تیر و مرداد به موقع بوده!!! چه طور امکان داره..... خانم دکتر گفت همه چیز استثنا داره. شما هم یکی از این استثناهایید دیگه. دستیار دکتر بهش گفت پس به خاطر این بود که می خواستی با همراهت بیایی؟ حالا اسم نی نی شما رو می ذاریم خداداد. خانمه اصلاً نمی دونست چی کار باید بکنه. شوک زده شده بود. همراهش هم نمی دونم چی شد که اومد داخل. همش می خندیدن باهم دیگه!! شما بودید از شندیدن این ماجرا چه حالی می شُدید؟ وقتی از مطب اومدم بیرون داشتند اذان مغرب رو می دادن. با خودم حرف می زدم.... ای خدا همه رو به آرزوهاشون برسون.... خدایا شکرت..... خدایا ممنون به خاطر همه نعمتهایی که بنده هات دادی.... خودم رو می گم ناشکرم..... خدایا منو ببخش.... خدایا به معصومیت این نی نی تودلی از گناهام بگذر. - برای خریدن وسایل پسری باید یه جورایی توی خونمون پازل بازی کنیم. برای همین رفتیم که مدلای تخت و کمد رو ببینم که چی هست.... چی نیست؟؟ چه مدلی به اتاقمون می خوره. وای که چه خوشگلن اینا. کاشکی پسری ما هم یه اتاق مخصوص به خودش داشت. مامانی غصه نخوری ها با بابایی تلاش می کنیم که به همین زودی یه خونه خوشگل بخریم. با یه اتاق مخصوص شما. البته تا دو سالگی باید مهمون خودمون باشی ها!! چه اتاق داشته باشی چه نداشته باش. اما اینا اصلاً مهم نیست. مهم اینکه شما سالم باشی و صالح. - بابایی ما کَرتیم اساسی. - هر وقت که از دکتر بر می گردم و از نی نی برای همسری میگم. فقط نیشش تا بناگوش باز می شه!!!! تازگی ها هم بهش می گه که نی نی خوبی باش و ما رو اذیت نکن!! این یه نصیحت پدارانه جای بسی تامل داره هااااا از اون کتابهایی نوشته شده که فقط من می دونم که چی گفته این پدری و شاید هم نی نی هم بفهمه. گوبولی اعتراف می کند |
|||||
|
|||||