|
خداوندا ؛ تو راه سبز ايمان را نشانم ده. تو ذكرت را عطايم كن كه با يادت دلم آرامشی گیرد
|
|
|
|
||||
|
در این راه طولانی (که ما بی خبریم و چون باد می گذرد) بگذار خرده اختلاف هایمان با هم، باقی بماند. خواهش می کنم! مخواه که یکی شویم, مطلقاً یکی. - اولين شب بلداي پسري خونه عمه همسري برگزار شد. شبه تولد بابا بود و به رسم هر سال خودم براش كيك تولد پختم. - داريم به روز هاي پر التهاب نزديك مي شيم. چه روز هايي بود پارسال و چه روزهايي رو مي گذرونم امسال.... خدايا به هركسی که نداره عطا كن و براي هر كي داره حفظ كن. |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
- يك شانزدهم، چهارمين دندان پسري هم پديدار شد. - ديشب بعد از شام ضعف كردم.اين دفعه خيلي حالم بد بود. همسري برام شربت شيره درست كرد. چند دقيقه اي انگار توي عالم دنيا نبودم. به خودم اومدم ديدم پسري بالاي سرم نشسته و داره نگاه مي كنه. تا ديد چشمام باز شد و تكان خوردم يه لبخندي تحويل داد و رفت... همسري ميگه پسري ميزده توي سرم تا بيدارم كنه!! اما ديده چشمام بسته است همون طوري نگاه مي كرده تا ديگه خودم به هوش اومدم. - امروز صبح به همسرم ميگم من بعدازظهر مي رم كفش بخرم و كيف ... رولان هم ميرم حراج كرده اگه لباس خوب پيدا كردم براي پسري!! شما بعدازظهر بيا دنبالم توي شلوغي ها حوصله ندارم بيام خونه. بعد دوباره ميگم بيا بريم خريد كنيم براي خونه..... حالا اومدم مي بينم توي كيفم 11 تا 100 تومني دارم!! به نظر شما من برم خريد؟ - دوستاي خوبم ممنون براي لباس...برم لباس بخرم؟! عمرا. حالا هزينه مالييش به كنار. وقتم چي؟ به جاي بازي و بودن كنار گل پسري برم خريد لباس مهموني؟ حالا فاميل درجه يك بود چيزي اما درجه دو و سه .... كلا از وقتي ني ني دار شدم خريد كردن برام خيلي سخته. براي كارهاي ضروري كه مجبورم برم اما براي خريد دچار عذاب وجدان مفرط ميشم. دلم نمي ياد پسرم رو بذارم خونه و برم خريد.... الان هم كه هوا سرده نمي شه ببرمش بيرون. هرچند خيلي پسر ساكتيه توي بغلمون. ولي هم هوا سرده هم اينكه توي كالاسكه بند نمي شه. گوبولی خانمی كه اينهمه عشق خريد بوده حالا ترجيح مي ده از كوچكترين وقتش فقط براي بودن در كنار پسريش استفاده كنه. حالا يه جوري با پارچه هاي اهدايي سر و ته قضيه رو مي بندم!! (البته با كمك خواهر گلم) |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
- روزهاي اول آذر به مريضي و استرس گذشت. اسهال و تب و .... با يك تب ويروسي به پايان رسيد. بعد از سه روز تب صبح كه گذاشتمش پيش مامانم بعدازظهر يك پسر خال خال قرمزي تحويل گرفتم! تب قطع شده بود و تمام بدنش لكه هاي قرمز بود و ساعت به ساعت هعم تعداد لكه ها زياد مي شد به طوري كه روز دوم تمام بدنش قرمز بود. اما خارش يا سوزشي نداشت بعد كم و كمتر شد و تا پايان روز چهارم پسرمون شد همون شير برنج خودمون. بزرگترها معتقد بودن كه اثر داروهاست - دو تا دندون كامل، يكي نصفه و يكي ديگه يك هشتم تمام دارايي پسر ما در آستانه ورود به 11 ماهگيشه! - پسري تا مي خواد ياد بگيره كه راه بره مريض ميشه و بي حال و در نتيجه راه بي راه! - خبر دار شدم كه آخر اسفند عروسي در پيش داريم. قرار بود تابستون باشه ها. دنبال لباس بودن سخته اون هم لباساي جينگولي. - اصلا از روزهاي كوتاه و گرفته زمستون خوشم نمي آد. - زندگي داره روال خودشو مي گذرونه. ما هم دنبال اون ....
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
- در راستاي گفته هاي مشاور عزيز شب جمعه كه از منزل مامانم برگشتيم. تخت رو خالي كردم و پسري رو با هزارانتا حصار و بالش و رومبلي و پتو و... در تخت خودش خوابوندم. هي با خودم مي گفتم اين حرفا همش الكيه نفسم به نفسش بنده بعني چي خوب اون توي تخت خودش 30 سانت هم با من فاصله نداره. بچه بايد قانونمند بزرگ بشه پس فردا ياد بگيره. هميشه كه من نيستم..... خلاصه اونقدر براي خودم كُري خوندم كه بالاخره پسري رو گذاشتم توي تخت خودش و خودم هم كنارش خوابيدم. اما تا ساعت 4 خوابم نبرد. توي اون فاصله هم پسر 5 بار بيدار شد (از ساعت 11:45 تا 4) و شير خورد و خوابيد. هركاري مي كردم خوابم نمي برد. داشتم از خواب هلاك مي شدم ها اما خوابم نمي برد. ساعت 5/4 ديدم نمي تونم تحمل كنم پسري رو برداشتم و خوابوندمش كنار خودم و مثل هميشه دستش رو گرفتم توي دستم و خوابيدم. اين بود تجربه عملي ما از سخنان مشاور! الان هم 10 ماهه که همسری رو از خودم جدا کردم [نیشخند] کلا من موندم بین پدر و پسر هیچ کدومشون عادت نکردن! - سن پسر ما هم دو رقمي شد. يعني ميشه من سه رقمي و چهار رقمي شدنش هم ببينم؟ - دندان سوم پسر هم پس از مدتها بالاخره جيك زد! - وقتي شير مي خوره و خوابش نمي بره با خودش شعر مي خونه: (اِاِاِ.... اِاِاِ.... اِاِاِ....) - از مبل و پله به راحتي بالا ميره. اما روي پله يادش مي اُفته كه بايد بشينه. بر ميگرده كه بشينه خوب پله كه نيست روي هوا ميشينه!! - پسري دست خوردن خودش كمتر اما دست خوردنش مامانش بيشتر شده. جالبه كه فقط منو مي خوره نه كس ديگه اي را. دندونگير، هويج يا هرچيزي كه براي اين كار هست را محل نمي ذاره. براي همين دستاي من شب ها خيسه چون هم مي شورم هم مي خوره! - يك ماشين پليس داره كه آهنگ مي خونه و پليسه سرش ميچرخه. وقتي اون روشنه پسر ما هم سَر سَري مي كنه. - وقتي مي خواد براي كسي جلب توجه كنه اونقدر سرشو پايين مياره كه طرف هم مجبور بشه همين كار رو انجام بده. |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
- همونطور كه از خدا خواستم پسرم خوب بشه... شد! اونروز همون فتاح (فتح كننده من) خودم رو از مامانم تحويل گرفتم. خدا جوني ممنون! - ديروز طَرح پایِش سلامَت رَوان به بيمارستان آتيه رفتيم. مشاور برامون خيلي حرف زد. در عين حالي كه مي گفت معتقده مادر بهتره كه سر كار نره اما همش اميدواري داد كه توي تربيت پسري تاثيري نميذاره!!! - غذا خوردن پسر بعد از بيماريش خيلي خوب شده (چشمش نزنم حالا) - چند روزيه كه دستش رو به مبل مي گيره و قدم ميزنه.... اين يعني حركت شكستني ها به اوج! - ماما به صورت مِ مِ تلفظ ميشه. گاهي وقتا هم مي مي!! و بابا به صورت بِ بِ و گاهي هم اِبِ - اگر عروسي داشتيد و نيرو براي دست زدن كم داشتيد پسر ما و خانواده را دعوت كنيد! چون با هر دست پسري بقيه به مدت طولاني و با تمام قدرت دست ميزنند و پسري مبهوت فقط نگاه مي كنه و كلا از دست زدن پشيمون ميشه. - آخر هفته به سرزمين پدري پسري سفر كرديم. شيلايي چه صبري داري عزيزم توي ماشين من آبلمبو شدم. - صبح ها اگر بيدار باشه دنبال من گريه ميكنه. حسم توي اون لحظه ناگفتنيه. - ما معمولا از وقتي پسري اومده با هم خيلي كم حرف مي زنيم مگر اينكه احساساتي بشيم. يه روز بعد از ظهر وقت برگشتن به خونه ..... همسري به گوبولي: گوبولي امروز توي مترو خيلي دلم براي پسرمون تنگ شده بود. گوبولي به همسري (مي خواد مثلا سر حرف رو باز كنه) : مترو رفت يا برگشت؟ پدر به گوبولي: برگشت!! گوبولي: |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خدايا هيچوقت منو با مريضي عزيزانم امتحان نكن. خدايا اين هفته چه هفته درد ناكي بود كه برام رقم زدي. خدايا پسرم رو مثل همه روزهاي ديگه به تو سپردم خودت كمكش كن. خدايا دلم نمي خواد وقتي از كار برميگردم برام فقط لبخند كجي بزنه كه توش هزارتا تير داره كه به طرف قلبم سرازير ميشه. دلم نمي خواد با اون چشمهاي معصومش به من بفهمونه كه منو از صبح تنها گذاشتي و رفتي و حال اومدي!!!! پسري مريضه.... ويروسهاي لعنتي به اون هم رحم نكردن و به دل كوچكش حمله ور شدن! خوب ميشه مي دونم.... به زودي... امروز كه ميرم خونه همون پسري رو تحويل ميگريم كه هميشه در حال فتح مامانشه! چقدر دلم مي خواست توي مهماني نينييون (به قول مامان شيلا) شركت مي كردم. بازم ميگم:"دوستهاي خوبم ممنون از دعوتتون دوستهاي خوبم" |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سرم به شدت درد مي كنه. سه شبه كه درست و حسابي نخوابيدم. نه اينكه هر شب خوب مي خوابيدم مخاطب خاص دارد: آهاي آقا پسري كه اينجا رو مي خوني.... تولدت مبارك.... الهي كه هزار ساله بشي. باز هم مخاطب خاص دارد: پسورد پست قبلي اشتباه شده بود براي تمام دوستام (اونهايي كه لينك بودن) فرستادم اگر كسي از قلم افتاده بگه تا براش بفرستم. |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اي واي اين آپلود عكس چقدر زمانبره!! جونم در اومد تا تونستم اين چند تا عكس رو بذارم. اگر ديده نشد به من سايت آپلود معرفي كنيد لطفا!! ادامه مطلب |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سال 83 دقيقا همين ساعت و همين روز (چهارشنبه) محل کارم اونقدر كار داشتم كه اصلا يادم رفته بود فردا قراره بيافتم توي جاده زندگي!! بعدازظهر با خواهرم توي آرايشگاه قرار داشتيم. كارمون كه انجام شد. رفتيم يك شال آبي خريديم. توي خيابون سرم كردم آخه با مقنعه بودم. زنگ زدم به همسرم اومد دنبالمون..... منو ديد اگه خواهرم نبود منو نمي شناخت! خيال مي كردم همه دنيا دارن توي خيابون منو مي بينن. وقتي رسيديم خونه برامون اسپند دود كرده بودن. چهره پدر و مادرم هيچوقت يادم نميره. هيچوقت.... 5شنبه رو مرخصي گرفته بودم. با خيال راحت خوابيدم! صبح يه دوش گرفتم. داشتم آماده مي شدم كه برم آرايشگاه. در حال اطوي شالم بودم كه شنيدم ...... خواهرزادم چند روز بيمارستان بوده به خاطر سرگيجه هايي كه داشته. به خاطر چشماش كه دو بيني پيدا كرده. تشخيص اِم اِس دادن! شما بوديد چه حسي بهتون دست ميداد!!! اون فقط 18 سالش بود. تازه رفته بود دانشگاه. يه دختر.... اي خدا... كسي نمي دونست. فقط پدر و مادر و خاله ام كه پزشك بود (مثلا مي خواستم من نفهمم). رفتم آرايشگاه تا بعدازظهر. همسرم اومد دنبالم.... رفتيم خونه و نشتم پاي سفره عقد. عاقد خيلي حرف زد. خيلي. همش قران دستم بود و اون جلوي چشمم. خدا تا الان كه چند سال از اون روز ميگذره هنوز جواب ما رو نداده. پس چرا ميگن اگه عروس كنار سفره عقد دعا كنه خدا جوابشو ميده.؟ اينا همه چرته؟ خدا دلم خيلي غصه داره. خيلي. خدايا من سلامتي اونو از تو مي خوام. و ميگرمش. حتما. يه روز اون سالم سالم ميشه. من مي دونم. اينجا نوشتم كه يادم باشه و يادت باشه كه خودت به من قول دادي. راضيم به رضاي تو. كائنات خودتون يه كاري كنيد. |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
- يه تحول كاري داره برام پيش مياد دعا كنيد كه اگه به نفعمه وگرنه راضي نيستم. (اين پروسه چند سالي ميشه ادامه داره. اما رئيسم براي جابجايي رضايت نميده.... اما اينبار جديه!) - چند روزيه دارم با ماشين ميام سر كار.... اگه بهتر بتونم رانندگي كنم ترسم براي همراه كردن پسري با خودم ميريزه. اين به نفع هر سه تاييمونه. از پسري هم بگم: - دس دسي مي كنه اما دست اول رو كه ميزنه دستاش به هم ميچسبه و ديگه ادامه نمي ده!! - دندون ديگه هم جيك! زد. - خرما و هندوانه رو خيلي خيلي دوست داره. اما غذا رو نه. (كلا با قاشق مشكل داره) - چهار دست و پا ميره اما وسطش قاطي مي كنه. - به طرز وحشتناكي شبها در خواب غلط ميزنه. پینوشت تبریکی: مارتیا جون تولدت مبارک. الهی که صد ساله بشی |
|||||
|
|||||